سایت مقالات فارسی – ترجمۀ کتاب ذات و تجلّی دین نوشتۀ فان در لیو به همراه مقدّمۀ …

مویرا[۳۶۱] پیش از آن که نیروی سرنوشت شود، بخت شخصی انسان بود و این امر حتی تابه امروز در میان یونانیان امروزی به عنوان میرا[۳۶۲] باقی مانده است. Hamingjaدر میان آلمان ها نیز روح نبود بلکه عبارت بود از قدرتی که در انسان و بر وی حکم فرماست. روح به هیچ وجه، یک مفهوم ابتدایی نیست و حتی زمانی که ذهن انسان ابتدایی شروع به نظریه پردازی دربارۀ آن کرد، عموما ایدۀ روح را درک نکرده بود. ما خود دربارۀ ویژگی های جسمانیمان سخن می گوییم و هرگاه بخواهیم می توانیم این ویژگی ها را “به اثبات برسانیم”. اما از سوی دیگر، آنچه را که ما مطلقا شخصی و مربوط “روح” قلمداد می کنیم، از نگاه انسان ابتدایی، امری عملا ذاتی انسان و البته برتر از او و در هر حال، متمایز از او به نظر می رسد. سرخپوست، بر اساس تصورات خودش و تصورات ما، ممکن است بسیار شجاع باشد اما اگر او جادو و تعویذ جنگ یعنی نیروی انباشته به منظور جنگ نداشته باشد شجاعتش هیچ سودی ندارد. هر گونه شیئ مادی یا جسمانی می تواند قدرت را مقید کند. همین اوضاع و شرایط است که به عنوان “جوهرۀ روح”[۳۶۳] انجامیده است.[۳۶۴] متمایز کنندۀ تمام این مفاهیم با روح این مطلب است که قدرت، غیر شخصی است با اینکه ممکن است فردی حجم کمتر یا بیشتری از آن را داشته باشد و نیز آن را از دست بدهد یا بدست آورد؛ به تعبیر دیگر، قدرت مستقل از انسان و برتر از اوست.
در جهان یونانی – مسیحی مشاهده می کنیم که مفاهیم قدرت، به لحاظ نظری، از رهگذر مفهوم نوما[۳۶۵] به مفهوم قدرت واحد تغییر شکل می دهد. قبلا رواقیون، روح فردی[۳۶۶] را، که از دل به عنوان مرکز، بر کل بدن حکومت می کند، در همان طبقۀ روح جهانی[۳۶۷] قرار داده بودند؛ روحی که به عنوان قدرت، در تمام اشیا سرازیر می شود: نومای انسانی از همان گونۀ نومای جهان است. بر این اساس، ایدۀ ابتدایی قدرت، به همراه مفهومِ به همین اندازه ابتدایی نفس روح یا مفهوم جوهرۀ نفس روح،[۳۶۸] در یک نظریه متحد شدند.
در آیین گنوسی و نیز از دیدگاه پولس قدیس، نوما به همراه روان[۳۶۹] و قدرت الوهی، اصل حیات انسان است که از بیرون در انسان نفوذ می کند و او را به یک انسان روح دار[۳۷۰] یا معنوی[۳۷۱] نبدیل می کند. اما پولس قدیس، ایدۀ “جسم سیال” غیر شخصی الوهی را اندکی تغییر داد و آن را بواسطۀ اتحاد با مسیح محدود کرد: “خداوند روح است.”[۳۷۲] از سوی دیگر، به باور فیلون[۳۷۳]، نوما که از مقام الوهیت صادر می شود غیر شخصی باقی می ماند گرچه از نظر وی و نیز رواقیون متاخر، نوما در مقایسه با روان و جسم، قدرتی است برتر از انسان.
اما با وجود یکی دانستن امر روحانی[۳۷۴] و امر غیر مادی[۳۷۵] که در فلسفۀ افلاطون ریشه دارد، از نظر کفار، نوما درست به همان میزان کم، صرفا روحانی (به تعبیر ما ) بود که در نگاه مسیحیان بود. نام گذاری آن به جوهرۀ روح همواره بسیار فراتر از یک نام محض بود. برای مثال، در عهد جدید، نوما همانند نوعی جسم سیال، انتقال پیدا می کند چنانکه دیگر نیروهای روان شناختی چنینند: کاریس[۳۷۶]، دینامیس[۳۷۷] و دوکسا[۳۷۸].[۳۷۹] آنها از خدا به سوی انسان سرازیر می شوند و عبارات دعای برکت، کاریس الهی را منتقل می کند. می توان این را به لطف الهی[۳۸۰] ترجمه کرد گرچه آن را باید قدرتی فهمید که سرازیر و جذب می شود نه سرشت دوستانه یا لطف. این نیرو، انسان را قادر می سازد معجزات انجام دهد: استیفان[۳۸۱] که مملو از کاریس و دینامیس، “فیض و قدرت شده، آیات و معجزات عظیمه در میان مردم از او ظاهر شد”.[۳۸۲] کاریس، کاریزماها[۳۸۳] یعنی عطایای فیض را در پی دارد. اما اینها، عطایای بخشندگی الهی نیستند، چنانکه شاید عقل مدارانه آن ها را این گونه تفسیر کنیم، بلکه پیامدهای قدرت الهیند. اصطلاحات مسیحیت باستان، این مفاهیم را جاودانی می سازد: در عشای ربانی، مسیح با نیروهایش، نومایش، دوکسا یا دینامیس خود ظاهر می شود.[۳۸۴] “جلال”[۳۸۵] در انجیل یوحنای قدیس، بار دیگر، نوعی تغییر شکل انسان است که از طریق القای نیروی الهی رخ می دهد؛ و چنانکه وتر[۳۸۶] به درستی تاکید می کند: “زمانی که نویسندگان کلاسیک، برای مثال، به شناخت[۳۸۷] دینی، کاریس یا دوکسا اشاره می کنند، چه کسی حس نمی کند که این طنین های اولیه (از ایدۀ قدرت ) بارها از آنها منعکس می شود؟”[۳۸۸]
نه تنها نیروهای “روانی” انسان ها، بلکه افعال، اندیشه ها و اصول اخلاقی آنها نیز به عنوان مخزن قدرت نمایانده می شود که عمدتا از حامل آن، مستقل است. من در اینجا به مفهوم تزاروس[۳۸۹] اشاره می کنم که در نتیجۀ آن، افعال فزاینده و متراکم، نیرویی را تشکیل می دهند که به نفع انجام دهنده و البته نهایتا به نفع شخص دیگر اثر بخش است؛ بر این اساس، خزانۀ لطف، که بواسطۀ شایستگی مسیح و قدیسان، انباشته شده، نیرویی زنده است که به نفع کلیسا، “کار می کند”. بی تردید، مدتهاست که پیوند میان قدرت و مسیح تاریخی، در اینجا واهی و فریبنده شده است؛ فراموش شده که خدا، روح است و نیروی مسیح در میان مومنان، توزیع شد.
در هند، مفهوم تزاروس، کاملا غیرشخصی است؛ کرمه[۳۹۰] همزمان قدرت، قانون و تزاروس است: “انسان، نه در آسمان ها و نه در میان دریا، و نه حتی اگر در شکاف کوه ها پنهان شود، از نیروی کرمه فرار نخواهد کرد”. بر این اساس، عمل به یک سازوکار غیرشخصی تبدیل شده است؛ و ارزش انسانی به عنوان مجموع کرمۀ مطلوب و نامطلوب (نوعی ارزش مادی) برآورد می شود که می تواند به دیگران انتقال یابد.[۳۹۱]
۵٫در هند، یکسان سازی بزرگ که حرف آخر در نظریۀ قدرت است کامل شده است: یگانگی نیروی انسانی و کیهانی، یکی دانستن روان شناسی و کیهان شناسی. جوهر خود و جوهر همه، یکی و یکسانند و جدایی آن ها، صرفا موقتی و اساسا برداشت غلط است. آتمن، که در اصل به عنوان نفس روح، ابتدایی ترین جوهرۀ روح بود، در نظریۀ اوپانیشادها به یک نیروی درونی و حالّ تبدیل شد که در سکوت عمل می کرد و با قانون سازگاری داشت: “اگر قاتل فکر می کند که اوست که می کشد و مقتول فکر می کند که مقتول است، هر دو نمی فهمند؛ نه اولی، قاتل است و نه دومی مقتول. آتمن در دل های مخلوقات، آرمیده است: ظریف تر از ظریف و عظیم تر از عظیم. کسی که از امیال رهاست و بدون دغدغه، عظمت آتمن را با لطف آفریدگار می بیند. او در حالی که نشسته، گم می شود؛ در حالی که لمیده، به همه جا مسافرت می کند؛ چه کسی غیر از من می تواند این خدا را بشناسد ؛ خدایی که در حالت شور و خلسۀ متغیر است؟”[۳۹۲]
از سوی دیگر، برهمن که در اصل نیروی کلمه است، آن چنانکه خود را برای برهمنان در گفته های مربوط به قربانی و نیز برای خوانندگان آن ها آشکار می سازد، به عنوانی برای نیروی کیهانی تبدیل شد. اما آتمن و برهمن، دست آخر، یکی هستند: اینجا، آنجاست و آنجا، اینجا ؛ کسی که tat tvam asi یعنی “آن، تو هستی”، را می فهمد تنها یک نیروی همه شمول را می شناسد. و این گونه بود که ایدۀ اولیه و عمیقا تجربی قدرت، به تدریج توسعه یافت و به وحدت گرایی دینی تبدیل شد.
فصل سوم: اشیا و قدرت
۱٫ما انسان های مدرن، خود را عادت داده ایم به اینکه اشیا را صرفا اموری بی روح قلمداد کنیم که به دلخواهمان با آن ها رفتار می کنیم. فقط یک شاعر است که حامی اشیا است:
از صمیم قلب، به آواز اشیا گوش فرا می دهم.
لمس شان کن-چقدر خشک و خاموشند!
تو همۀ اشیای مرا می کشی.[۳۹۳]
دراینجا، باردیگر، فیلسوف نسبت به نیروی اشیا حساس است؛ اشیایی که، به رغم آن “فقدان قدرتی که از دوران یونانی ها برای شان رخ داده است”[۳۹۴]، حیات خاص خود را دارند؛زیرا تاکید شایع بر امر روحانی و درونی، در مقابل امر صرفا نهادی (روح انگاری[۳۹۵])، کیش شخصیت[۳۹۶] و در نهایت ماشین آلات امروزی، اشیای زنده و “خودپویا” را به موادی صرفا بی روح تبدیل کرده است.
بر عکس، از نگاه انسان ابتدایی، اشیای حامل قدرت اند و می توانند به چیزی منجر شوند؛ اشیا حیات خاص خود را دارند که خود را، بار دیگر، تماما به صورت عملی، آشکار می سازد. برای مثال، یک سیاه پوست آفریقایی، طی سفری مهم، گام بر سنگی می گذارد و فریاد می کشد: “وه! آیا تو آنجایی؟” و بعد آن سنگ را با خود می برد تا برایش شانس بیاورد. به عبارتی، این سنگ، غیر مستقیم می فهماند که نیرومند است. یا یک مرد عضو قبیلۀ ایوی[۳۹۷] در غرب آفریقا، وارد سرزمین بکری می شود و یک تکه آهن پیدا می کند؛ پس از بازگشت به خانه، بیمار می شود و کاهنان توضیح می دهند که یک ترو[۳۹۸] (یک موجود الهی)، دارد نیروی خود را در آهن نشان می دهد و در آینده باید این آهن را پرستید.[۳۹۹] بر این اساس، هر شیئی می تواند یک حامل قدرت باشد و حتی اگر خود آن شیء، نشانه ای از تاثیرگذاری اش نداشته باشد کافی است که کسی به آن بگوید که نیرومند است. آنچه ریلکه در یکی ازآثارش به نام داستان های خدا[۴۰۰]، کودکان را به انجام آن وا می دارد (آن ها در میان خود توافق می کنند که انگشتانه، خدا باشد: “هر چیزی می تواند خدا باشد. صرفا لازم است به آن بگویی که خدا باشد” )، پیش زمینۀ فکری آیین به اصطلاح فتیش پرستی است.

  1. چنانکه گفته شد، هر چیزی می تواند دربردارندۀ قدرت باشد. اشیایی که در رابطۀ نزدیک و عمیق با جوهرۀ روح قرار دارند از نیروی انکارناپذیری برخوردارند؛ به همین دلیل است که مائوری ها[۴۰۱]، چنان که قبلا اشاره شد، توالت صحرایی را انباشته از مانا می دانند؛ فرد بیمار، دیرک های آن را محکم می گیرد تا شفا یابد.[۴۰۲]ما این گونه برخورد نظام مند با نیروی موجود در اشیا را فتیش پرستی می نامیم؛ اصطلاحی که بروس[۴۰۳]در سال ۱۷۶۰م آن را در معنای علمی آن، وضع کرد و در اصل، پرتغالی ها آن را در خصوص باورها و عادات سیاه پوست ها به کار می بردند.[۴۰۴] اما این واژه صرفا برای اشیای نیرومندی که خود انسان ساخته بود به کار می رفت نه برای اشیای طبیعی. اما به تدریج، مانا معنای گسترده تری به خود گرفت (گاهی آن قدر گسترده که حتی شامل پرستش طبیعت نیز می شد ) به گونه ای که این مفهوم به صورت مبهم و بی شکلی درآمد. اما اگر واقعا بخواهیم با استفاده از این واژه که معمولا به کار می رود به ساختار یک نقطه نظر روحانی اشاره کنیم، باید آن را صرفا برای اموری به کار ببریم که آن ها را “اشیا”[۴۰۵] می خوانیم، بدون فرق گذاردن میان اشیای طبیعی و اشیای مصنوعی، زیرا انسان ابتدایی، آن چه را که خود ساخته، در صورت “موثر و کارآمد بودن”، مقدس می شمارد[۴۰۶]، درست همان قدر که اشیای طبیعی را در صورت تجلّی قدرت شان، مقدس می شمارد. از این جهت اخیر، هر خصوصیتی که این اشیا را از طبیعت پیرامون شان متمایز می کند، اهمیت اساسی دارد: هیئت و شکل جذاب یک شاخۀ خمیده یا یک سنگ گرد و مانند آن، “نشانه و سرنخ” وجود قدرت می شود. لازم است که شیء مورد نظر، بیش از حد، بلند نباشد تا فرد بتواند آن را با خود ببرد یا، به عبارتی، در جیب خود بگذارد. گرچه کوهها و درختان به سبب نیروی شان، همانند فتیش، مقدس شمرده می شوند، نباید آن ها را فتیش خواند؛ شاخصۀ فتیش پرستی، دقیقا همین حسّ توانایی نسبت به حمل کردن نیروی مقدس است. بنی اسرائیل، زمانی که فیلیسطیان[۴۰۷] از هر سو به آن ها حمله کردند گفتند:”پس تابوت عهد خداوند را از شیلوه[۴۰۸] نزد خود بیاوریم تا در میان ما آمده، ما را از دست دشمنان مان نجات دهد”.[۴۰۹]

یک مثال مناسب برای فتیش، چورینگا[۴۱۰] در میان استرالیایی هاست: یک تکه چوب که به طرز عجیبی شکل داده شده و بر روی آن، طرح کلّی یک سمبل توتم، حک می شود. چورینگا به معنای “راز شخصی” است که باید از چشم زنان و بچه ها مخفی نگاه داشته شود. چورینگا حامل قدرتبوده و از یک سو با فرد و از سوی دیگر با توتمِ وی ارتباط دارد؛[۴۱۱] در اینجا نیز، قدرت، برتر از انسان است و با این حال، در وی سرازیر می شود. چورینگاها با نهایتِ دقت در نوعی پناه گاه و جای امن پنهان نگه داشته می شوند.[۴۱۲]
بر اساس تحقیقات اولیه، گمان بر این بود که نیروی فتیش،بواسطۀ روحی است که همواره درون آن ساکن است اما امروزه فرضیۀ متباینی، مورد توجه است. در عین حال، این امر محتمل است که شیوۀ بازنمود شدن این نیرو، نسبت به شکل دادن فتیش پرستی به معنی واقعی کلمه، اهمیت ثانوی دارد. بر این اساس، نیروی تابوت عهد از یهوه که یک خداست و نیروی چورینگا از یک توتم ناشی شد؛ به طور طبیعی تاثیر نیرومند فتیش، اغلب به طور مطلق صرف نظر از هر نوع نگرش نسبت به ارواح یا خدایانی که صرفا به صورت پویا مورد اشاره واقع می شوند، بدیهی فرض می شود. فتیش پرستی، در واقع، همواره امری پویا است و نمونه ای آرمانی[۴۱۳] قلمداد می شود همان گونه که در اصل نیز چنین بوده چرا که جوهرۀ آن در این باور مندرج است که قدرت، درون یک چیز قرار دارد و از آن صادر می شود. اما این که قدرت از کجا ناشی می شود خود مسالۀ دیگری است.
در پرتو این ملاحظات، می توان گذر از فتیش به بت را فهمید. در بسیاری از نقاط دنیا، تلّ هایی از سنگ بر پا می شد و هر مسافری، سنگ خود را به سنگ هایی که قبلا به آن جا افکنده شده بود اضافه می کرد؛ این گونه توده سنگ ها در جنوب آفریقا و اسرائیل باستان یافت شده اند؛ بعدها به این سنگ چین ها به دیدۀ بناهای یادبود یا تپه های مربوط به خاک سپاری نگریستند؛ اما در اصل، نیروی سنگ های انباشته شده ای بود که انسان ها برای امنیت خاطر خود حمل می کردند. در یونان، این توده سنگ ها را هرم ها[۴۱۴] می خواندند و آن ها را منشا الوهیت می دانستند؛ “او که دارای توده سنگ هاست”: هرمس[۴۱۵]. اما پیش از این که هرمس، صورت انسانی شگفت انگیز خود را از دستان پراکسیتلس[۴۱۶] دریافت کند، مجبور بود سال های طولانی، به صورت سنگ قضیب مانند یا هرم[۴۱۷]، کنار جاده بایستد.[۴۱۸] شکل همایون و عالی مقام الهۀ پالاس اتنا[۴۱۹]، بسط داده شدۀ فتیش محافظ دولایه در برابر رعد و برق یا پالادیون[۴۲۰] است. تمثال هایی از الهۀ پالاس اتنا و نیز الهۀ زراعت و حاصلخیزی دیمیتر[۴۲۱] وجود داشت که نیمی از آن ها ، فتیش سنگی و نیم دیگر، زن بود؛ دقیقا همان گونه که الهۀ عشق و زیبایی افرودیت[۴۲۲] در اصل، یک مخروط بود. در واقع، نیروی اشیا، صرفا به صورت کاملا تدریجی و پیش از نیروی خدایان و حتی حیوانات تحلیل رفت. در مصر باستان، فتیش ها در کنار اشکال حیوانی و انسانی ناظر به قدرت، باقی ماندند و در یونان، مردم به زونون ها[۴۲۳] یعنی کنده های چوبی نتراشیده، بیش از تندیس های شگفت انگیز فیدیاس[۴۲۴] عشق می ورزیدند؛ “الهۀ پالاس آتنا[۴۲۵] و الهۀ زراعت سیریز[۴۲۶] او، که به صورت نتراشیده و به شکل یک کندۀ خام و شکل نایافته هستند ” (ترتولیان)، نزد او از الهۀ حکمت سرزمین لمنوس[۴۲۷] یا الهۀ زراعت و حاصلخیزی شهر نیدوس[۴۲۸] محبوب تر بودند. در مقایسه با انسان، اشکال غیر انسانی بیشتر دور از دسترس بودن شان الوهی را می نمایانند و در عین حال، پیوند عمیق تری را نسبت به قدرت انسان گون نشان می دهند. این ارتباط بسیار اولیه میان تعالی الوهیت و سریان آن، اساسا شاخصۀ فتیش پرستی است. کنده های چوب که به علت قدمت، مورد احترام و یا از گذشته بدنام اند و انسان های پرهیزکار آن ها را فرود آمده از آسمان می پندارند، در دل مردم ارزش مند بودند؛ آن ها تا به امروز در مناطق کاتولیک باور، هنوز همین گونه باقی مانده اند. چرا که انسان به طور خود انگیخته و با اشتیاق تمام در برابر آفریده های برجستۀ هنری و یا شکل هایی که همدلی او را برمی انگیزند، دعا نمی کند و به زیارت شان نمی رود بلکه این کارها را نسبت به “تماثیل سیاه مریم عذرا”[۴۲۹] انجام می دهد.[۴۳۰] این تماثیل اند که اعجاز می کنند؛ و هیبت اسرارآمیز و قداست آمیز، با آگاهی عمیق از نفوذ و استیلایی که اشیا برمی انگیزند یکی می شود.[۴۳۱]
شدت قدرت جذابی که حتی تا به امروز، فتیش پرستی از آن برخوردار است، به وضوح از کاربرد به اصطلاح نشانه های بخت و خوش شانسی[۴۳۲] در ورزش نوین آشکار می شود: عروسک ها و تماثیل حیوانات همچنان، صرفا به عنوان “اشیا” (و نه تجسم خدایان که دیگر ایمان و اعتمادی به آن ها وجود ندارد) خود را نیرومند نشان می دهند. برای مثال، در نمایشگاه مذهبی سال ۱۹۲۵م در شهر نیس فرانسه، فتیش های بسیاری نمایش داده شد و بازدیدکنندگان بی شمار این نمایشگاه حاضر بودند با قیمت های بالایی، آن ها را خریداری کنند. از آنجا که طبیعتا این درخواست های خرید رد شد، گردانندگان این نمایشگاه متوجه شدند که بایست به دقت از این اشیا محافظت کنند چرا که تلاش هایی برای سرقت آن ها صورت گرفت.[۴۳۳]
۳٫در میان اشیای نیرومند، آلات و ادوات[۴۳۴]، جایگاه برجسته ای دارند. در واقع، از نگاه انسان ابتدایی، کار، نقطۀ مقابل شغل در معنای فنی کلمه است؛ کار، امری آفریننده و خلاقانه است. صنعتگر ابتدایی، قدرت را (که به واسطۀ آن ، وظیفۀ خود را کامل می کند) نه به عنوان قدرت خاص خود، تجربه می کند؛ به علاوه، در اینجا، توانایی، چیزی به مراتب بیش از کارایی در معنای امروزی است. بنابراین، کسی که در دوران ابتدایی، کارِ دستی انجام می دهد، به ویژه آهنگر، قدرتی را در اختیار دارد که بی تردید می داند چگونه آن را به کار بندد اما با این حال، او صاحب این قدرت نیست؛ بر همین اساس است که می توان فهمید که چرا آهنگری، در بسیاری از مناطق آفریقا و اندونزی، مقدس شمرده می شود. در لوانگو[۴۳۵] نیز هر کس که شب قبل همخوابگی بدون ازدواج داشته، نمی تواند شاهد کار باشد تا مبادا ناپاکیش، کار را به تباهی بکشد؛ چراکه هر چه زیر دست انسان ها به وجود می آید وجودش را مدیون قدرتی برتر از انسان است. در گرفتن ها و حرکت دادن های آلات، نه تنها نیروی بازوان یا پاها بلکه نوعی قدرت خاص نیز وجود دارد که در درون خود این ابزار و وسایل، ساکن است؛ و همین مطلب تببین می کند که چرا آلات همواره طبق یک مدل یکسان ساخته می شوند چراکه کمترین انحراف، به توانایی آسیب خواهد زد. افزون بر این، علاوه بر بخش های کاری و موثّر ابزار، آرایش و تزیینات آن ها نیز امری اساسی و بنیادی است.[۴۳۶] انسان ساکن توبا-باتاک[۴۳۷] واقع در جزیرۀ سوماترا، برای کورۀ آهنگری خود، چکش و سندان و برای قایق خود، تفنگ و اسباب و اثاثیه را قربانی می کند؛ عضو قبیلۀ ایوی در غرب آفریقا برای سرزمین بکر خود، چاقو، تبر، ارّه و مانند آن قربانی می کند؛ و کولی، گرچه او را بی دین می خوانند و از این جهت، از او بد می گویند، بر سندان سوگند می خورد.
در میان ابزارآلات، اسلحه نیروی ویژه ای دارد؛ در واقع، بسیاری از سلاح ها چیزی بیش از آلات و ادوات (تبر و چکش) نیستند. تقدیس و تکریم تبر دوروی کرتی ها در میان همگان مشهور است. عصا نیز در اصل نوعی سلاح بود که بعد ها به ظرف قدرت سلطنتی تبدیل شد. در مصر، نه تنها عصا را می پرستیدند بلکه واژه ای که به آن اشاره داشت یعنی واژۀ اشم[۴۳۸]، به تعبیری برای “قدرت” به طور کلی، برای “قادر بودن”، و بعدها به نیرویی الوهی تبدیل شد که به همراه دیگرعوامل موثّر شبیه مانا، موجب می شد تا پادشاه متوفی، در دنیای دیگر نیز حاکم باشد.[۴۳۹] بر این اساس، در اینجا با سه مرحله مواجهیم: عصای شاهی، نیروی آن و سرانجام قدرت به طور کلی. زمانی که توثموسیس سوم[۴۴۰]، امیر خود را برای مقابله با جوپا[۴۴۱] گسیل داشت، عصای شاهی خود را به او داد؛ عصایی که، همانند عصاهای حتی افراد مستقل در مصر، نام خاصی داشت –” که با زیبایی تزیین شده بود”.[۴۴۲] در کرونیا[۴۴۳] نیز یونانی ها عصای شاهی اگاممنون[۴۴۴] را می پرستیدند و برایش قربانی می کردند[۴۴۵] و رومی ها نیزه را فتیشِ مارس[۴۴۶]، خدای جنگ، می دانستند. هر کس در جنگی شرکت می کرد از نیزۀ مقدس یاری می خواست: Mars vigila یعنی “ای خدای جنگ! ای مارس! بیدار شو!” همچنین، هاستا[۴۴۷] را که نوعی سپر[۴۴۸] بود و معتقد بودند در عصر نوما[۴۴۹] از آسمان فرود آمده است، مقدس می دانستند.
۴٫مثال اخیر، ما را از یک نیروی حیوانیِ صرفِ شیء به اهمیت آن به عنوان یک ذخیره و گنجینه با ماهیت گروهی سوق می دهد. چراکه وجود سپر مذکور، وجود حکومت برتر را تضمین می کرد. به همین نحو، پالادیوم[۴۵۰] که در اصل یک سنگ یا سپر دورویه بود و بعدها زونون[۴۵۱] یا تصویر چوبی الهۀ اتنا شد، اندوخته و مایۀ قدرت تروی بود. اگر پالادیوم گم می شد شهر نابود می شد. در اسرائیل باستان، تابوت عهد، همین نقش را ایفا می کرد. سرخپوستان فاکس[۴۵۲] نیز “بستۀ مقدسی” داشتند که عبارت بود از یک جغد، یک چپق، دو لاک پشت، یک سنگ چخماق و یک فلوت. این بستۀ مقدس، قدرت قبیله را تضمین می کرد.[۴۵۳] اماندبل [۴۵۴]های جنوب آفریقا، سبد کوچکی بنام مامچالی[۴۵۵] داشتند که بدون دهانه و حاوی اشیای “مقدس” و یک پالادیوم حقیقی بود؛ اگر مامچالی بدست دشمنان می افتاد خود را آسیب ناپذیر و مصون نشان می داد.[۴۵۶] در تالیابو[۴۵۷] (واقع در جزیرۀ سولا[۴۵۸])، نقطۀ مقدسی وجود دارد که در آنجا، تعدادی ظرف، لاک و مانندآن در خاک نگهداری می شود؛ تنها یک نفر است که می داند این محل کجاست و در صورت وقوع طاعون، وی با استفاده از یکی از این لاک ها برای روستانشینان بومی یا کامپونگ[۴۵۹] آب می آورد. اندونزی ها نمونه های آموزندۀ بسیاری از این باور را در یک گنجینۀ قبیله ای یا گروهی در اختیار می گذارند. ماکاسارها[۴۶۰] و بوگی ها[۴۶۱]، اهمیت ویژه ای برای نشان های حکومتی و رسمی قایلند؛ هر کس این نشان ها را داشته باشد کشور را نیز تحت کنترل خود خواهد داشت زیرا در این نشان ها، “حکمرانی بر کشور، به عبارتی، متمرکز شده است”؛[۴۶۲] در جریان یک شورش در لووو[۴۶۳]، تنها کاری که لازم بود فرماندۀ هلندی انجام دهد این بود که این نشان های حکومتی را به تصرف درآورد و بدینسان، بی درنگ اعتراضات را فرونشاند. این گونه اشیا، انواع مختلفی دارند: نیزه های قدیمی، خنجرها، یک قرآن، سنگ ها و مانند آن اما معمولا لازم است این اشیا از نیاکان قبیله به ارث رسیده باشد. نشان های شاهنشاهی امپراطوری روم مقدس نیز حتی در قرون وسطی نیروی متمرکز مشابهی داشت. آن ها را اشیای مقدس می شمردند، در رژه ها به آن ها نزدیک می شدند و با روز هایی که این اشیا را به مردم نشان می دادند به مثابۀ جشن های بزرگ رفتار می کردند. بنابراین، در اختیار داشتن این نشان ها برای امپراطور تازه برگزیده شده، فوق العاده مهم بود؛[۴۶۴] این نشان ها همانند سلاح های خدای جنگ (مارس) در روم، pignora imperii بودند یعنی وثیقه های قلمروی پادشاهی.[۴۶۵]
نه تنها قدرت قبیله یا قلمروی سلطنتی بلکه قدرت خانواده نیز با اشیای مقدس پیوند داشت. در اندونزی، هر خانواده، به اصطلاح پوساکا[۴۶۶]ی خاص خود را دارد که عبارت است از اشیایی که اغلب ارزش بسیار ناچیزی دارند اما مقدس شمرده می شوند و از پدر به پسر به ارث می رسند. آلمان های باستان نیز به پوشاک، اسلحه و جواهر به چشم امور شانس آور می نگریستند و سعادت و بهروزی خانواده را عمیقا مرتبط با یک شیء این گونه نیرومند می دانستند. نیروی شمشیر قهرمان نیز که دارندۀ آن را شکست ناپذیر می کرد، به درون مایۀ همیشگی ساگا[۴۶۷]، اسطوره و افسانۀ پریان تبدیل شد.
۵٫از میان فتیش ها، حرز ها[۴۶۸] متمایزند؛ حرزها هم قطعا دارای نیرو هستند البته صرفا در صورتی که در اندازۀ جیبی باشند. تماثیل اشیای مقدس، صلیب ها، خورشید ها و مانند آن و نیز گره هایی که به منظور منسجم کردن قدرت، بسته می شوند، سنگ ها و تقریبا هر شیء قابل تصور را به عنوان حرز و طلسم بر بدن خود حمل می کردند تا دفع خطر و جلب برکت و منفعت کنند. این اشیا نیز همانند فتیش ها می توانند تاثیر خود را از یک شخص یا موقعیت مقدس بدست آورند؛ اما در این صورت آن ها را ترجیحا آثار عتیقه و یادگارهای گذشتگان[۴۶۹] می خوانند.[۴۷۰]
فصل چهارم: نیرو، هیبت، تابو
۱٫تجربۀ نیروی اشیا یا اشخاص در هر زمانی ممکن است رخ دهد؛ این تجربه به هیچ وجه منحصر در فصول یا زمان های خاص نیست. قدرت همواره خود را به شیوه ای کاملا غیر منتظره آشکار می سازد؛ بنابراین، زندگی امری مخاطره آمیز و سرشار از لحظه های بحرانی است. در این صورت، اگر کسی این لحظات را با دقت بیشتری بررسی کند، حتی عادی ترین حوادث، روابط متداول با همسایگان، یا به همین نحو، کارها و وظایف معمولی و دیرینۀ شخصی، آکنده از پیوندهای “اسرارآمیز”[۴۷۱] است. در واقع می توان (مانند مثلا مارت[۴۷۲]) گفت که تبیین هر واقعیتی، هر چند طبیعی به نظر برسد، همواره در نهایت “اسرارآمیز” است. اما اگر ما به طور کامل به طرح تبیینی خاص خود در چارچوب علل واحد، اعتنا نکنیم و به جای آن، زندگی را جریان گستردۀ نیروهای توانمند تفسیر کنیم (؛ جریانی که ما به طور خاص، وجودش را ملاحظه نمی کنیم اما گاهی خود را با نگه داشتن یا سرریز کردن آب های خود، عیان می سازد)، احتمالا باید منظور خود را به شیوه ای ابتدایی تر بیان کنیم. برای نمونه اگر یکی از قبایل توراجا[۴۷۳] واقع در [جزیرۀ کوهستانی] سلیبیز[۴۷۴] [در اندونزی]، آمادۀ سفر باشد و [در این حال ] ظرفی سفالی بشکند، آنگاه در خانه می مانند و می گویند که این یک میسا[۴۷۵] است.[۴۷۶] میسا را می توان به “یک نشانه” ترجمه کرد: تنها نه در هرگونه معنای خردگرایانه، که نشانگر نوعی بد اقبالی در آینده باشد بلکه به این معنا که جریان زندگی متوقف شده است: اگر چیزی شکسته، چرا چیزهای بیشتری نشکند؟ به همین صورت، زمانی که مرد قبیلۀ ایوی، بر روی تپۀ موریانه، پناهگاهی برای فرار از دست دشمنانش برای خود می یابد، این راه گریز را به قدرت موجود در آنجا نسبت می دهد.[۴۷۷] بر این اساس، مکان، فعل و شخصی که قدرت خود را در آن ها آشکار می سازد، ویژگی خاصی کسب می کنند. برای مثال، کسانی که از مانا برخوردارند آشکارا از بقیۀ جهان متمایزند: آنها خودبسنده و مستقل از دیگران[۴۷۸] هستند. یونانی ها نیز جسمی را که صاعقه بدان برخورد کرده بود مقدس[۴۷۹] می دانستند زیرا قدرتمندی، در آن تجلی یافته بود.[۴۸۰]
اشیا، اشخاص، زمان ها، مکان ها یا افعال آکنده از قدرت را تابو[۴۸۱] می نامند؛ واژه ای که زمینۀ فرهنگی یکسانی با مانا دارد. تابو یعنی “چیزی که به خصوص نام برده می شود”، “استثنایی” در حالی که فعل آن یعنی کلمۀ tapui به معنای “مقدس کردن” است.[۴۸۲] بنابراین، تابو نوعی هشدار است: “خطر مرگ!”. نیرو ذخیره شده است و ما باید مراقب خود باشیم. تابو، حالتِ آشکارا ثابت شدۀ آکنده بودن از قدرت است و واکنش انسان به آن، باید مبتنی برتشخیص روشن این سرشار بودن از قدرت باشد؛ باید فاصلۀ مناسب را کرد و به نحو اطمینان بخشی از خود مراقبت کرد.
تابو به شیوه های مختلف و در ارتباط با اشیای کاملا متباین ملاحظه می شود. یونانی ها، پادشاه و بیگانه یا غریبه را موضوع های آیدوس[۴۸۳] (: هیبت) می دانستند که باید با حفظ کردن فاصلۀ خود با آن ها، احترام مقتضی نسبت به آن ها را به عمل آورد.[۴۸۴] تقریبا همه جا به پادشاه به چشم یک فرد قدرتمند می نگرند به گونه ای که لازم است صرفا با مراعات بیشترین احتیاط به او نزدیک شد؛ این در حالی است که بیگانه، که دارای نیروی ناشناخته است و از این رو، باید ترس مضاعفی نسبت به او داشت، مساوی با دشمن است؛ واژۀ هوستیس[۴۸۵] هم به معنای بیگانه یا غریبه است و هم به معنای دشمن. بیگانه را می توان یا در صورت امکان کشت یا به او خوشامد گفت اما به هیچ وجه نباید با بی تفاوتی به رفت و آمد او نگریست. از همین روی، سلام و خوشامدگویی[۴۸۶] یک عمل دینی است که به منظور جلوگیری از نخستین هجومِ قدرت صورت می گیرد و نام خدا در آن، گنجانده می شود یا عامل موثرِ آرام کننده ای بدان ضمیمه می شود (برای مثال، سلام و خوشامد گویی سامی ها این گونه است: بدرود گروشگات[۴۸۷]). بنابراین، مهمان نوازی همانند جنگ، یک عملِ دینی است که مقصود از آن، یا دفع کردن نیروی بیگانه و یا خنثی کردن آن است. حیات جنسی هم مملو از نیروست و زن ها بواسطۀ خصوصیات عجیب و مرموز خود، متمایز از مردان هستند؛ بر همین اساس، حجاب و پوشش، حتی پیش از آنکه به نماد حیا و کم رویی تبدیل شود، به عنوان نوعی دفاع به کار می رفت.[۴۸۸] هر امر مرتبط با امور جنسی، امری “استثنایی” است: وقتی کسی به لحاظ جنسی ناپاک است باید مراقب باشد و مثلا هیچ مسالۀ مهمی مانند جنگ را برعهده نگیرد. همچنین نباید به زن حایض (که اغلب به همین دلیل، از یک آیین اخراج می شود) نزدیک شد: تاثیر نیرومند زن حایض، می تواند نیرویی را که بواسطۀ این آیین بدست می آید به دشمنی برانگیزد؛ از همین جهت است که عبارت “بگذارید همۀ غریبه ها، مبتلایان به یبوست، زنان و دوشیزگان کنار بایستند”[۴۸۹] با بعضی از آیین های قربانی رومی ها پیوند داشت. به همین منوال است هشدار کاتو[۴۹۰] در ارتباط با “نذر کردن برای گاو: زن نباید در این قربانی شرکت کند یا نظاره گر نحوۀ انجام آن باشد”.[۴۹۱] همچنین، یک روز یا چند روز خاص، نیرومندتر از دیگر روزها به شمار می روند. شبات، یکشنبه، روز عید میلاد مسیح و معادل های اولیه آن ها در میان کفار ، مقدسند: [در این ایام] هیچ کاری را انجام نمی دهند و یا حداقل به امور مهم نمی پردازند. از همین جهت بود که اسپارتی ها در جنگ ترموپیلی[۴۹۲] شکست خوردند چرا که “ایام مقدس”[۴۹۳]، توقف عملیات را بر آن ها تحمیل کرد و به همین سبب، آنها زمانی به ماراتن[۴۹۴] رسیدند که بسیار دیر شده بود. در روزهای مقدس، حتی جزئی ترین کارها ممنوع بود چرا که نباید اجازه داد اوقات حیاتی و حساس، بی آنکه توجه کسی را جلب کنند، بگذرند بلکه انسان باید به نوبۀ خود، با نوعی رفتار استثنایی مناسب مانند روزه گرفتن، با این ایام برخورد کند. بنابراین، تابو عبارت است از اجتناب از کار و کلام که از هیبت در حضور قدرت نشات می گیرد. واژه های مربوط به امور حساس مانند شکار، جنگ و آمیزش جنسی را نباید بر زبان راند بلکه باید آنها را با زبان تابویِ به طور خاص پیچیده جایگزین کرد که بقایایی از آن ، همچنان در زبان مخصوص ورزشکاران و اصطلاحات خاص دزدها وجود دارد. حتی مجموعه ای از اصطلاحات مخصوص زنان در کنار مجموعه ای از اصطلاحات مخصوص مردان وجود دارد.
اما صِرف اجتناب از نیرو، به معنای واقعی کلمه، کافی نیست. برای مثال، درمیان کایان[۴۹۵] های بورنئوی مرکزی، در طول دوران بارداری زن، نه مرد و نه زن حق ندارند به پرندگان ذبح شده دست بزنند. همچنین مرد نباید بر زمین بکوبد و مانند آن[۴۹۶]؛ حلقۀ ارتباط و مقصود از این امور برای اذهان ما نامعلوم است. با این حال، تابو همه چیز است مگر یک اقدام سودمند: قدرت خود را آشکار ساخته است یا به صورت وقفه و انقطاع و یا به صورت فزونی و فراوانی. بنابراین، مساله صرفا اجتناب از آن نیست بلکه تامل دربارۀ نحوۀ دفاع در برابر آن نیز مساله است. گاهی شیوۀ مراقبت، برای ما قابل فهم و روشن است مثلا با پوشش یا از طریق نوعی شعایر یا قواعدی چون روزه گرفتن؛ اما اغلب ما اصلا نمی توانیم به کُنه آن پی ببریم. تداعی ها و پیوند هایی آشکار می شوند که ما انسان های امروزی آن ها را نمی فهمیم و حس هایی پدیدار می گردند که ما کاملا نسبت به آن ها غیر حسّاسیم. اما حتی زمانی که ما موفق می شویم، آنچه را که ما رابطۀ سببی قلمداد می کنیم ظاهر نمی شود؛ درست به همان میزان که واکنش هیجانی در معنای احترام یا دلبستگی در نگاه ما پدید می آید، هر چند ممکن است این دو در نگرش انسان ابتدایی در هم بیامیزد. افزون بر این، تابو می تواند فرمانی باشد که صادر می شود؛ یک دارندۀ قدرت، یک پادشاه یا کاهن، می تواند یک موضوع را از نیروی خود، برخوردار سازد و یک فصل نیرومند را اعلام کند؛،در پولینزیا[۴۹۷]، فرستادۀ پادشاه تابو را این گونه اعلان می کند:
تابو- هیچ کس حق ندارد از خانه اش خارج شود!
تابو – هیچ سگی نباید پارس کند!
تابو – هیچ خروسی نباید بانگ برآورد!
تابو – هیچ خوکی نباید خرخر کند!
خواب – بخوابید تا تابو بگذرد![۴۹۸]
در مانیپور[۴۹۹] واقع در ایالت آسام[۵۰۰] هند، کاهن روستا، تابوی مشترک مشابهی را مقدر می کند که جنّا[۵۰۱] نام دارد؛ دروازه های روستا بسته می شوند؛ دوستی که بیرون است همانجا می ماند و بیگانه ای که اتّفاقا داخل روستاست در روستا می ماند؛ مردان، خود برای خود غذا می پزند و بدون حضور زنان می خورند. تمام تابوهای مربوط به غذا به دقت مراعات می شود؛ داد و ستد و صید ماهی، شکار، چیدن علف و قطع درختان ممنوع است. بر این اساس، نوعی وقفۀ آگاهانه ایجاد شده در زندگی رخ می دهد: این لحظه، حساس و بحرانی است و انسان نَفَس خود را در سینه حبس می کند! در واقع، در اوقاتی که به طور خاص مقدسند، تعطیل کردن روز همچنان حتی در بعضی از مناطق روستایی اروپا، حالت شعایری خود را حفظ می کند. برای مثال، پنجاه سال پیش، در استان گلدرلند[۵۰۲] هلند، در شب کریسمس، تمام چیزهای داخل خانه را به دقت مرتب می کردند؛ خیش و کلوخ کوب نباید بیرون می ماندند، تمام اسباب و وسایل را داخل انبار علوفه می بردند و درهای منتهی به مزارع را می بستند. همۀ چیزها را می بایست درجای امن می گذاشتند و در جای مناسب خود، مخفی می کردند “وگرنه شکارچیان وحشی، آن ها را با خود می بردند.”[۵۰۳] [۵۰۴]
تخطّی از تابو، واکنش خودکارِ قدرت را به دنبال داشت نه مجازات؛ زمانی که قدرت، بی مقدمه و به طور خودانگیخته، به کسی حمله می کرد تحمیل هر گونه تنبیه و کیفر، کاملا غیرضروری بود. برای نمونه، عزّه[۵۰۵] با منتهای حسن نیت، می خواست تابوت عهد را نگه دارد؛ اما دست زدن به شیء مقدس، مرگ را در پی داشت.[۵۰۶] اما تحکّم و خودسری الوهی (چه رسد به عدالت الهی) نبود که او را به زمین زد و از پا انداخت بلکه خشمِ صرفا پویای خداوند[۵۰۷] بود که چنین می کرد.[۵۰۸] حتی در اینجا اطلاعات جنبی خنده دار و آموزنده ای نیز وجود دارد: در ایالت تورینجیا[۵۰۹]، در “یکشنبۀ طلایی (یکشنبۀ تثلیث)”[۵۱۰]، کار کردن به هر شکلی که باشد با سختگیری تمام، ممنوع بود؛ و بچّه ای که با وجود این مطلب، در روز مقدس، دکمه ای روی شلوارش دوخته بود، با دشواری تمام می توانست از طریق قربانی کردن لباس مورد نظر و رهاکردن آن در آب، خود را از مرگ بواسطۀ صاعقه ای که روز بعد زده می شد و الهۀ انتقام نمسیس[۵۱۱]، بی درنگ آن را صورت می داد، نجات دهد.[۵۱۲] البته از دیدگاه ما، صرفا بچّه گناه کار بوده نه شلوارش! اما قدرت، راجع به گناه کار و بی گناه سوال نمی کند؛ عکس العملِ قدرت دقیقا همانند جریان برق است که هر کس را که به سیم برق دست بزند به سختی تکان می دهد. در سلیبیز مرکزی، مرگ، کیفر زنای با محارم است اما نه به عنوان مجازات بلکه صرفا به عنوان ابزاری برای محدود کردن پیامدهای منفی هتک حرمت به گناه کاران؛ اینکه گناه کاران باید بمیرند امری عادی به حساب می آمد.[۵۱۳] مرگ از طریق افکنده شدن از صخرۀ ساکسوم تارپیوم[۵۱۴] که رومی ها بر خیانت کاران و وطن فروشان تحمیل می کردند نیز مجازات نبود بلکه واکنشِ قدرت بود؛ افسران تریبونی پلبیس[۵۱۵] که مقدس و واجب الاحترام بودند یعنی مهیب ترین قدرت را در اختیار داشتند، به صورت ماموران اعدام و جلادان ظاهر می شوند. این در حالی است که هر کس سقوط می کرد اما در نتیجۀ آن، نمی مرد جان خود را نجات داده بود؛ “آنچه اهمیت داشت بیشتر، پیشامد ارادی و عامدانه بود تا خود اعدام”.[۵۱۶]

این مطلب را هم بخوانید :  پژوهش - مطالعه تطبیقی بزه دیده گی زنان در جامعه ایران و جامعه بین الملل کیفری- ...

دانلود کامل پایان نامه در سایت pifo.ir موجود است.