متن کامل – ترجمۀ کتاب ذات و تجلّی دین نوشتۀ فان در لیو به همراه مقدّمۀ …

آنچه ما انسان های امروزی، “طبیعت” می خوانیم اش، بدون استثنا در تمام ادیان،، نقش برجسته ای دارد. با این حال، نه طبیعت و پدیده های طبیعی به معنای واقعی کلمه، بلکه همواره این قدرتِ درون یا ورای آن هاست که پرستش می شود. چنان که تاکنون در مثال های بسیاری ملاحظه کرده ایم، این قدرت دقیقا بوسیلۀ همین روش ها به لحاظ تجربی ثابت می شود و به همین شیوه، برآورد مقتضی بدان داده می شود. به بیان دیگر، تقابل میان امر قدسی و امر عرفی و سکولار، میان قدرتمند و ضعیف، همواره جامع تر از تقابل میان طبیعت و فرهنگ است و همواره با آن برخورد دارد.

  1. با این حال، مثال سنگ پرستی، این مطلب را آشکار می سازد که هیچ شکاف پرنشدنی ای، فتیشیسم و “طبیعت گرایی” را از یکدیگر جدا نمی کند. اطمینان ذهنی محکم به حضور قدرت[۵۷۳]، با سنگ ها با هر اندازه و شکل عجیب، پیوند خورده است. برای مثال، زمانی که یعقوب، در حالی که سرش بر روی سنگی “آرمیده” بود، دراز کشید تا بخوابد و رویای استثنایی خود را مشاهده کرد مقصود خود را این گونه و به صورت صرفا تجربی بیان کرد: “چقدراین مکان، ترسناک است! این مکان، جایی نیست جز خانۀ خدا و دروازۀ آسمان”[۵۷۴]؛ او سنگ را برداشت و آن را برای یک ستون کار گذاشت و آن را با روغن، تدهین نمود. حتی اگر این داستان، سبب شناسانه و هدف از آن توجیه کردن پرستشِ یک سنگِ استثنایی باشد، با این حال، نمونۀ بارز شیوه ای است که سنگ ها می توانند به نزدیک ترین وجه در تجربۀ انسان وارد و ادغام شوند.

اقوام یونانی نیز که از شمال به یونان مهاجرت کردند با سنگی آشنا شدند که آن را آگیوس[۵۷۵] به معنای “او که دارای راه هاست” خواندند؛ زمانی که آن ها به صورت ثابت در یونان سکنی گزیدند سنگ آگیوس را در بازاری کارگذاشتند و آن را تزیین کردند و با تاج گل آراستند: از آنجا که این سنگ، ازمهاجرت عظیم مراقبت کرده بود بنابراین، می توانست از مهاجران محافظت کند. این سنگ به شکل آلت رجولیت بود و احتمالا مانند بسیاری از دیگر “سنگ هایی که به صورت عمودی نصب می شدند” در اصل، تجلّی نیروی باروری به حساب می آمد. بعد ها در یونان، برگرفته از این سنگ، هِرَم قضیب مانند و نهایتا تصویر خدا به وجود آمد؛ از سوی دیگر، در اسرائیل، تنفر از امور انسان انگارانه، این بسط و توسعه را قطع کرد.
گرچه مثال های اخیر، در ارتباط با نیروی رشد و نمو، مهّمند اما باید توجه داشت که رعد و برق ها، کشف نیروی آسمانی بودند. سنگ چخماق ژوپیتر فرتریوس[۵۷۶] یا سنگ ژوپیتر[۵۷۷] در کاپیتول محافظت می شد و در مراسم ها برای سوگند خوردن از آن استفاده می شد: گمان شان این بود که این سنگ، همانند یک صاعقه، کسانی را که شهادت دروغ می دهند خُرد می کند. رومی ها نیز سنگ های محکمی را به صورت پست های مرزی برمی افراشتند و مراسمی را برای آن ها برگزار می کردند: نیروی ساکن در آن ها، حفاظتی[۵۷۸] بود. اما ممکن بود نیروهای دیگری نیز در آنها مخفی باشد؛ از نگاه رومیان باستان، سنگی به نام مانالیس[۵۷۹]، نازل کنندۀ باران و [در واقع] حرز باران[۵۸۰] بود که پژواک آن، همچنان در شانسون دو ژست[۵۸۱]، شوالیۀ شیر[۵۸۲] طنین انداز بود که درآن، به محض اینکه قهرمان، آب را در جنگل بروک لیاند[۵۸۳] روی سنگی می ریزد، رعدوبرق بلندی آغاز می شود و باران شدیدی شروع به باریدن می کند.
فلزات، نیز دارای قدرتند و هر چه نادرتر باشند، نیرومندترند. طلا که رنگش همانند خورشید است، نیز چیزی از قدرت حیات بخش خورشید دارد؛ یونانیان ماسک اموات را از طلا درست می کردند درحالی که مصری ها، که معتقد بودند فلز رابطۀ مستقیمی با حیات دارد، در دوره های متاخّر، تابلوهای نقاشی طلایی از اجساد مومیایی شده درست می کردند. پادشاهان نیز با استفاده از طلا، حیات را میان افراد مورد علاقۀ خود تقسیم می کردند. از نگاه یونانیان، سیب های طلایی حوریان دریایی هسپراید[۵۸۴] که در اثر نگهبانی شان، سیب بعدها به قدرت ایدونا[۵۸۵] در ایسلند می پیوست، نماد حیات بودند.
اما کوه ها اهمیت بسیار بیشتری دارند. در همه جای دنیا، کوههای مقدس وجود دارند چه قدرت به سادگی به آن ها نسبت داده شود یا قدرت، نوعی دیو یا خدا انگاشته شود. کوه های دور و دست نایافتنی، که اغلب آتشفشانی، دافع و انزجارآور و در هر حال، باشکوهند از کوه های معمولی متمایزند و در نتیجه، دربردارندۀ نیروی “به کلی دیگر”ند. کوه مقدس ژاپن، فوجی یاما[۵۸۶]ست و کوه مقدس یونان، المپ[۵۸۷] یا چند قلّه از آنها و هر منطقه، قلۀ مقدس خود را دارد. طبیعتا پیش از آن که خدایان وارد والهالا[۵۸۸] شوند، کوه قبلا با قدرت خود در آن جا وجود دارد؛ اما تا زمانی که خدایان در آنجا هستند نمی توانند در جای دیگری ساکن شوند. قدیمی ترین آسمان، قلۀ کوه است. در عهد عتیق نیز خدا، بر روی کوه ساکن است:
شمال و جنوب را تو آفریده ای،
تابور[۵۸۹] و حرمون[۵۹۰]
به نام تو شادی می کنند.[۵۹۱]
یهوه بر روی کوه سینا ظاهر می شود در حالی که در مزامیر باب ۱۲۱ چنین می یابیم که “کوه ها، که از آن جا اعانت من می آید”.
کوه، این سنگ سخت، عنصر اساسی و پایدار جهان قلمداد می شد: تپۀ ابتدایی و ماقبل تاریخی که تمام حیات از آن ناشی شد، بواسطۀ آب های آشوب ازلی[۵۹۲] سربرکشید. مصریان، خدا-آفریدگار خود را به این تپۀ باستانی که در معابد بسیاری به تصویر کشیده شده بود، منتقل کردند؛ به این تپه ، به چشم “ناف” زمین، نقطۀ مرکزی و آغازین زمین می نگریستند. در معابد یونان نیز اُمفالوس[۵۹۳]، نماد اولیۀ زمین و هر گونه زایش بود[۵۹۴]؛ در اندیشۀ باستانی، تولد از سنگ به اندازۀ تولد از زمینِ حاصلخیز امری معمول بود. میترا را مولود سنگ می دانستند[۵۹۵]: و الهۀ آتنا[۵۹۶] را مولود κορυϕή زئوس یعنی مولود قلۀ کوه المپ.[۵۹۷] داستان دوکالیون[۵۹۸] و پیرس[۵۹۹]، که با پرتاب “استخوان های مادرشان” (به عبارتی سنگ ها) به پشت شان، اعقاب خود را بوجود آوردند شهرت همگانی دارد.

  1. درخت نیز همانند سنگ و کوه، دارای قدرت است. طبیعت گرایی، درخت را نماد پدیده های آسمانی تفسیر می کرد؛ پندارشان این بود که این درخت، نوعی درخت-ابر، درخت-آب و هوا یا درخت–نور است که برگ هایش، ابرها هستند، شاخه هایش ، پرتوهای خورشید و میو هایش ستاره ها.[۶۰۰]اما تحقیقات واقع گرایانه تر نشان داده که این، درخت نیست که نیروهای آسمانی را پنهان می کند بلکه این نیروها هستند که درخت را مخفی می کنند. هلن[۶۰۱]بی همتا، زمانی درخت چناری در اسپارتا[۶۰۲] بود و در جزیرۀ رودس[۶۰۳] او را dendritis (“او که از درخت است”) می خواندند. این عنوان، بین هلن و دیونیسوس[۶۰۴] مشترک است، درست همانطور که زئوس نیز در بعضی مواقع، یک درخت بود. در یونان ، احتمالا همواره درختان را کانون قدرت می دانستند: هامادریادها[۶۰۵] کسانی بودند که “با درختان، متولد می شوند و می میرند”[۶۰۶]؛ بعضی از آن ها، خوش یمن بودند و به قهرمانه های مشهوری تبدیل شدند مانند هلن و یوروپا.[۶۰۷] اما مصریان باستان، از قبل با درخت چناری که “خدا را محصور کرد” و نیز درخت چنار دیگری آشنا بودند که الهۀ بخشنده ای که به مردگان، آب و غذا می دهد روی آن می نشیند. در جای دیگری از باستانی ترین متون مصری، گزارش شده که خدایان روی این چنار می نشینند. نکتۀ قابل توجه این است که درمصر و یونان، معمولا درخت بی ثمر و خشکیده بود که معتقد بودند حامل قدرت یا حامل خداست: رمز و راز درخت که عمیقا انسان را تحت تاثیر قرار می داد، رمز و راز فراز و نشیب های زندگی و مرگ بود.

ذهن انسان ابتدایی، فاقد پذیرش بی چون و چرای نظم و قاعدۀ فرایندهای طبیعی بود که نگرش عقلانی ما، آن را بدیهی به حساب می آورد. از نگاه انسان ابتدایی، زندگی عبارت است از قدرت نه قانون. حتی زمانی که نوعی خواست و اراده بر زندگی حاکم است، این اراده خود را بی مقدمه و به طور خودانگیخته آشکار می سازد؛ بنابراین، در این خصوص، مقایسۀ قدرت با جریان برق، کارایی خود را از دست می دهد. از نگاه انسان ابتدایی، خشکیدن و حیات دوبارۀ طبیعت، در واقع، معجزه نیست (چرا که در جایی که هیچ قانونی معتبر نیست، معجزه جایگاهی ندارد) اما با این حال، این امر، حادثه ای خودانگیخته و حیرت آور است که شاید هیچ گاه اتفاق نیفتاده باشد. در اینجا، نیروی حیاتِ موجود در درخت، وارد رابطه ای بسیار عجیب و خاص با زندگی بشر می شود. به تعبیر مانهارت[۶۰۸]، مشاهدۀ رشد و نمو به تنهایی نبوده که موجب شده انسان، نوعی شباهت میان طبیعت خود و طبیعت درخت را نتیجه بگیرد زیرا هر چند انسان بی تردید همانند درخت رشد می کند، رشدِ انسان از طریق رشته ای از مرگ های آشکار ادامه پیدا نمی کند. بلکه این، تجربۀ قدرت درخت در شکست دادنِ همواره مکرّرِ مرگ بود که خود را بر انسان تحمیل کرد و او را واداشت که به وجودِ قاطعانه مورد اطمینانِ درخت به عنوان موجودی قدرتمندتر تکیه کند. در نتیجه،”رشد به هم پیوستۀ” درخت و انسان که مانهارت با بینش زیرکانۀ خود آن را تشخیص داد، و در ارتباط با ابعاد دینی کشاورزی آن را کامل تر بحث خواهیم کرد ، به هیچ وجه یک تشابه عقلانی نیست بلکه وحدتی اسرارآمیز است که معلول امیال انسانی است که به شیوه ای سحرآمیز عمل می کنند. در ایالت مکلنبورگ[۶۰۹] آلمان، رسم چنین است (یا به تعبیر بهتر، چنین بود) که جفت نوزاد را در پای یک درخت نورس خاک می کردند؛ در اندونزی نیز، در نقطه ای که جفت جنین را به خاک سپرده اند درختی می کارند؛ در هر دو مثال، کودک همراه با درختچه رشد می کند؛ ر.آندری[۶۱۰] مثال هایی را گردآورده که در آن ها، زندگی کودک منوط به زندگی درخت است.[۶۱۱] ما نیز بقایایی از این مطلب را در قصّه های پریان به یاد داریم که درآن ها، پژمردن یا به گُل نشستن یک نهال، حاکی از خطر یا بهروزی قهرمان است. نیز آثاری از آن، (به شیوۀ امروزیِ نشان دادن احترام) در درخت های زیرفون و درخت های مشابهی دیده می شود که به هنگام تولد بچۀ سلاطین کاشته می شود. اما تمام این ها، صرفا نوعی پژواک و بازتاب است. در مجمع الجزایر بیسمارک[۶۱۲]، “به هنگام تولد یک پسر، یک درخت نارگیل می کارند. هنگامی که نخستین میوۀ این درخت به بار می نشیند، پسرک در ردۀ بزرگسالان جا می گیرد… زمانی که درختِ حیات رئیس قبیلۀ بزرگ نگو[۶۱۳] به نام تاماتوکا-نِنِه[۶۱۴] بزرگ شد، مانای او نیز بسیار بزرگ شد”.[۶۱۵] این، معنای حقیقی “رشد به هم پیوسته” است.
اما پیش فرضِ چنین رشدِ به هم پیوسته ای، وجود رابطه در طبیعت ماهوی و در واقع، فرضِ هم ارزی و برابری انسان و گیاه است که حقیقتا مستلزم آن است که مفهوم “طبیعت”[۶۱۶] تاکنون وجود نداشته است.[۶۱۷] در واقع ، در اندونزی، صرفا یک واژه هم برای روح انسانی و هم برای روح شالیِ برنج وجود دارد. حتی در جایی که دنیای گیاهان به صورت موادّ فرهنگی، به انسان خدمت می کند، ظاهرا هرگز شیء نمی شود: انسان از هیچ مادّه ای استفاده نمی کند بلکه از نیرویی که در محیط پیرامونش هست و نیز از نیروی موجود در خودش استمداد می کند. این بدان معناست که عملا “محیط” در معنای دقیق کلمه وجود ندارد. زن، یک زمینِ کشت شده و زمینِ کشت شده، یک زن است: و این مطلب در جایی که دنیای گیاهان هنوز بومی نشده است، حتی به میزان بیشتری معتبر است.
نه تنها گیاه همراه با فرد رشد می کند بلکه نیرویِ حیاتِ کلِّ جامعه را نیز حفظ می کند. در تمام جهان، شاخه های ستون های رقص[۶۱۸] و عید پاک را می یابیم که با روبان ها و میوه ها تزیین می شوند (شبیه ایرسیونی[۶۱۹] نزد یونانیان و لولاب[۶۲۰] نزد یهودیان) و حیات جدیدی به گروه اجتماعی می بخشند؛ اما من به این موضوع باز خواهم گشت. مصریان، درخت بی ثمر و خشکیده ای را طی مراسم باشکوهی بر می افراشتند و بدین وسیله تجدید حیات می کردند؛ در عصر پیش از یونانیان نیز مراسم مشابهی در جزیرۀ کرت نسبت به درختی مقدس صورت می گرفت. این درخت، یک ناجی و آورندۀ حیات بود. جامعه بر گرد آن جمع می شد؛ انقلاب فرانسه نشان داد که نماد درخت، چه اندازه محکم و استوار در خودآگاهیِ بشر، تثبیت شده (و در عین حال، چقدر اندکند نمادهایی (حتی انقلابی) که تحت کنترل انسانهایند!) زمانی که این انقلاب، درخت آزادی را برافراشت و به موجب آن، رقص های باستانی بر گرد ستون رقص را ادامه داد.[۶۲۱]
نهایتا به مجرد این که انسان از وجود خود آگاهی می یابد یعنی به محض این که تامل نظری آغاز می شود (حتی زمانی که شکل اسطوره ای خود را حفظ می کند) درخت همراه با کلّ جهان رشد می کند. هراکلس در پایان جهان در باغ خدایان و آدم در آغاز جهان در بهشت، نوعی درخت حیات را یافتند؛ مصری ها و بابلی ها نیز با این اندیشه آشنا بودند: مصری ها در آسمان های شرقی، به دنبال چنار بلندی “که خدایان روی آن می نشینند” و “چوب حیاتی بودند که آن ها بواسطۀ آن به زندگی خود ادامه می دهند”.[۶۲۲] ایرانی ها و هندی ها نیز با گیاهان مقدسی آشنا بودند که به شکل یک آیین مقدس، حیات الوهی را وارد اجتماع می کرد: هوما[۶۲۳] در ایران و سوما[۶۲۴] در هند. هندوها گیاه تولاسی[۶۲۵] را عروس خدا می دانستند در حالی که از نگاه قبایل رومی و ژرمن، برگ هایِ همیشه سبزِ گیاه داروش[۶۲۶]، حکایت از راز حیات و مرگ داشت؛ و به باور ویرجیل، آنها دروازه های جهان زیرین را گشودند.[۶۲۷]
نهایتا، درخت جهان، ایگدراسیل[۶۲۸]، از خیال پردازی ژرمن ها به مثابۀ صورتی از وارتراد[۶۲۹] (درخت حفاظت کنندۀ جامعه که فوق العاده بزرگ می شود) شکل گرفت.[۶۳۰] به درخت مقدس اوپسالا[۶۳۱] به چشم تصویر این جهانی آن می نگریستند اما به احتمال قوی، آن را شکل اصلی ای می دانستند که ایگدراسیل از آن بوجود آمده بود. حتی اگر مفهومِ مسیحیِ صلیب، این ایدۀ ژرمنی را تحت تاثیر قرار داده باشد (ایگدراسیل یعنی “اسب خدای خدایان، ادین[۶۳۲]، که عبارت است از چوبه ای که بر اساس اساطیر، ادین را بر آن به دار آویختند) با این حال، باید این بسط شگفت آور ِمفهومِ درختِ مقدس را محکم ترین و موثرترین نمود آن قلمداد کنیم. ایگدراسیل، عوالم سه گانه را دربرمی گیرد، والامقام و قدرتمند و با این حال، از بالا و پایین فروریخته است. جهان با آن از بین می رود. به گفتۀ گلذر[۶۳۳]، این مطلب که ایگدراسیل چوبۀ دار خداوندِ درحال مرگ بود، مستلزم تناقض با نماد درخت کفار نیست.[۶۳۴] در واقع، زیرکانه ترین تعبیر برای معنای آن چنین است: راز حیات و مرگ.
منابع برای مطالعۀ بیشتر:

E. DURKHEIM, The Elementary Forms of the Religious Life.
MIRCEA ELIADE, Metallurgy (Cahiers de Zalmoxis, I) 1938.
A. DE GUBERNATIS, La Mythologie des Plantes, 1878- 1882.
W. MANNHARDT, Wald- und Feldkulte, 1904-19052.
MAX MÜLLER, Natural Religion, 1889.
دانلود کامل پایان نامه در سایت pifo.ir موجود است.