مقاله – ترجمۀ کتاب ذات و تجلّی دین نوشتۀ فان در لیو به همراه مقدّمۀ تحلیلی۸۸- قسمت ۲۲

ای پروردگار! چه کسی شبیه توست؟ چه کسی با تو برابر است؟
ای قهرمان بزرگ! چه کسی شبیه توست؟ چه کسی با تو برابر است؟
ای نانار[۷۰۸] پروردگار! چه کسی شبیه توست؟ چه کسی با تو برابر است؟
وقتی تو بالا را نگاه می کنی، چه کسی می تواند فرار کند؟
وقتی تو نزدیک می شوی چه کسی را یارای گریز هست؟[۷۰۹]
سر زدن نور سپیده دم، نمودار پیروزی بر دشمنان است: اژدها، مار یا هر شرارتِ دیگری که ناظر به مرگ و تاریکی است، شکست می خورد؛ اسطورۀ نور، به طور کلی، بر بخش های گسترده ای از تخیلات دینی حاکم است: خدا به مثابۀ فاتح یا پادشاه. تمام قلمروی باورهای ناظر بدان، مبتنی بر سپیده دم است در حالی که اندیشه های مربوط به آفرینش با آن در هم آمیخته شده[۷۱۰] و نماد کرسیت لوکس[۷۱۱]، سمبل کریسمس مسیحی، نیز تعبیر تازه ای از این فرایند طبیعی است.[۷۱۲] پیروزی و نور، سروری و خورشید: همۀ اینها باید با یکدیگر پیوند بخورند؛ کومونت[۷۱۳]، روابط میان جاه و مقام امپراتور روم و نور پیروزمند را به طور قانع کننده ای نشان داده است. این در حالی است که آنتونی[۷۱۴] زمانی که از دوقلوهای کلئوپاترا[۷۱۵] به نام های هلیوس[۷۱۶] و سیلینی[۷۱۷] یاد می کند آن ها را کوسموکراتور[۷۱۸] یعنی حاکمان جهان می خواند.[۷۱۹]
اسطورۀ نور می تواند مربوط به خورشید باشد درست به همان اندازه که می تواند مربوط به ماه باشد. “اقوام ماه” و “اقوام خورشید” وجود دارند و در تاریخِ یک ملت، مانند بابلی ها، هم دوره های ماه وجود دارد و هم دوره های خورشید. بحث دربارۀ برتری و تقدم خورشید یا ماه بی نتیجه است؛ هر دو در مناطق مختلف و در زمان های متفاوت سلطه دارند[۷۲۰] و در بسیاری از اساطیر و افسانه های پریان، رقابت میان این دو گوی را می یابیم.
۳٫حوادث بزرگ و نیرومند عالم بالا، صرفا احترام و تقدیس انسان را بر نمی انگیزند بلکه علاوه بر آن، الگوی آسمانی و منبع قدرت نیز به حساب می آیند. میان عالم بالا و عالم بشر، نوعی قرابت اساسی حکمفرماست و معمای خورشید اولیه که سفینکس[۷۲۱] برای ادیپ[۷۲۲] مطرح کرد، اندیشۀ کهن تری را منعکس می کند:[۷۲۳]
وقتی بامدادان برمی آید
چهار پا دارد.
وقتی ظهر می شود
دو پا به آن داده می شود.
همین که شب فرا می رسد
روی سه پا می ایستد.[۷۲۴]
در یک افسانۀ پریان مربوط به اسلواک ها، گازری از خورشید می پرسد که چرا صبحگاهان، بالا و بالاتر می رود و عصرگاهان، پایین و پایین تر سقوط می کند. خورشید پاسخ می دهد: “آه ای دوست عزیزم! ازارباب خودت بپرس که چرا بعد از تولد، جسم و نیرویش، بزرگ و بزرگ تر می شود و چرا به هنگام کهنسالی، خمیده و ضعیف تر می شود. در مورد من هم همین مساله صادق است. هر روز صبح، مادرم، مرا به صورت پسری زیبا از نو به دنیا می آورد و غروب مرا به صورت یک پیرمرد ناتوان به خاک می سپارد.”[۷۲۵]
در مصر که از زمان های بسیار قدیم، این مقایسه و تشبیه شناخته شده بود، قیاس میان سرنوشت خورشید و سرنوشت انسان، از اثبات احیای دوباره و درگذشت مشابه شان به باوری شادی آور به نوسازی حیات انسان تبدیل شد. درست همان طور که هرصبح، خورشید حیات خود را تجدید می کند انسان نیز چنین می کند در حالی که مرگ، مرگ واقعی نیست بلکه زندگی با خدای خورشید یعنی رع[۷۲۶] است. یک متن بسیار باستانی، دربارۀ یک پادشاه متوفی چنین می گوید:”مادرش، آسمان، او را به دنیا می آورد، زنده، هر روزی که را را خشنود می کند؛ را با او در مشرق طلوع می کند و با او در مغرب غروب می کند؛ به گونه ای که هیچ روزی نیست که مادرش، آسمان ها، تهی از او باشد.”[۷۲۷] بر این اساس، انسان، زندگی خود را با پیوستگی بزرگ تر و نیرومندتر طبیعت، به هم می آمیزد. اما در اینجا نیز، این پیوند، به هیچ وجه، قاعدۀ منظمی ندارد بلکه یک تجلّی کاملا خودانگیختۀ نیروی خورشید است. به باور رومیان، مادر ماتوتا[۷۲۸]، الهۀ روشناییِ صبح و همزمان الهۀ تولد و زایش بود.[۷۲۹] کسی “که نور جهان را می بیند” به همین سبب، وارد رابطۀ نزدیک با نوری می شود که زندگی اوست.
ستارگان نیز مرتبط با انسان قلمداد می شدند؛ بارها این اندیشه را می یابیم که اموات بار دیگر به صورت ستارگان در آسمان ها زندگی می کنند.[۷۳۰] به همین نحو، رسم مصریان مبنی بر دوختن یک طلسم خورشید به پارچۀ کتانی قبر، نمونه ای است از واردکردن این گونه ای بختِ شخص به پیوند نزدیک با نیروی آسمانی.[۷۳۱] با این کار، گویا شخص، نیروی خورشید را با فرد متوفی داخل قبر می برد.
۴٫روشنایی آسمان، مایۀ نجات انسان است. حیات وی، منوط به طلوع خورشید و مرگش بسته به غروب آن است.[۷۳۲] مردمان بسیاری دربارۀ گنجینۀ خورشید می سرایند و از آن سخن می گویند؛ گنجینه ای که در آخر جهان، در دورترین نقطۀ غرب، محافظت می شود و قهرمان، آن را بدست می آورد. بر این اساس،هرمس[۷۳۳]، گلۀ گاو خورشید را می دزدد: در اینجا، سعادت و بهروزی، به شیوۀ خوش باستانی، مستلزم مالکیت گلۀ گاو است؛ اما این را می توان به طلا، یا زن زیبا یا گنجینه های دیگر نیز تفسیر کرد[۷۳۴]، و افسانه های پریان و اسطوره های بیشماری نقل می کنند که چگونه با این روش، خوشبختی آسمانی دست یافتنی بود. اما در تمام این داستان ها، اندیشۀ مرگ همواره مسلّم فرض می شود زیرا راه نجاتِ خورشید از مرگ می گذرد. از همین جهتند نگهبانان وحشتناک گنجینه؛ جای غم انگیزی که از آنجا قهرمان باید آن را بیاورد و مانند آن.
خورشید پرستی، شکوه مندترین شور و جذبۀ خود را به عنوان راه نجات آسمانی، در مصر باستان بدست آورد. در آنجا، تحت تاثیر کاهنان شهر خورشید یعنی هلیوپولیس[۷۳۵]، معابد بزرگ و گسترده ای برای خورشید بنا شد حتی در نیمۀ اول هزارۀ سوم پیش از میلاد؛ این معابد، تفاوت بسیاری با شکل معمول ساختمان های مقدس مصر داشت. پرستش، در فضای باز در قربانگاهی بزرگ در وسط محوطه ای بسیار بزرگ، صورت می گرفت؛ نه نائوس[۷۳۶] نقشی داشت و نه تماثیل آیینی. صرفا یک تک ستون هِرَمی شکلِ غول پیکر، بر پایۀ ستونی عظیم برپا می شد که نماد قدیمی و احتمالا در اصل نماد قضیب مانند سعادت و کمال قدرت بود. از طریق راهرویی در ابتدا نیمه تاریک و سپس در ظلمت محض، که نشانگر سیر شبانۀ خورشید بود به پایۀ تک ستون می رسیدند که در آنجا، عبادت کننده در حالی که رویش به سمت مشرق بود، طلوعِ گویِ پیروزمند را خوشامد می گفت.[۷۳۷] فراعنۀ سلسلۀ پنجم، این گونه خورشید پرستی را حق انحصاری خود قرار دادند و حکومت خود را در ارتباط مستقیم با پیروزی خورشید قرار دادند و خود را “پسران را” خواندند. تاثیر و نفوذ این نحوه تکریم و تقدیس، همچنان درمصر ادامه یافت تا اینکه انقلاب آخناتون[۷۳۸] بدعت گذار، آن را به اوج رساند و سلطه ای کوتاه گرچه شکوه مند برای آن ایجاد کرد.[۷۳۹] این دسته مفاهیم مربوط به خورشید، منشا سرودهای زیبای بسیاری شد که درآن ها، نیرویی که تغذیه کنندۀ همگان، و زنده نگهدارندۀ همگان است و پیروزی شکوهمند نور آسمانی، ستایش می شوند؛ اوج این گونه ادبیات، یعنی سرود آخناتون، پیروزی و نگهبانی نیروی الوهی را به حقیقت و عشق تفسیر می کند. البته سرودهای قبلی نیز خالی از عشق نیست؛ برای مثال، در سرودی در نیایش آمون[۷۴۰] در حدود سال ۱۴۲۰ قبل از میلاد چنین آمده است:
عشق، در آسمان جنوبی است،
و لطف تو در آسمان شمالی.
زیبایی، تمام دل ها را فتح می کند،
عشق تو تمام سلاح ها را وادار به شکست می کند.[۷۴۱]
در سرود اخناتون که فاخرتر و به طور موثرتری بسط یافته است، قشنگی و دلربایی درخشان را در کنار پیروزی و عشق می یابیم:
تو در افق آسمانی، در زیبایی می درخشی،
تو آتون[۷۴۲] (خورشید) زنده که از قدیم هستی.[۷۴۳]
و بی تردید، زیبایی دلربای نور خورشید، آخرین چیزی نبود که به مثابۀ امری قدرتمند انسان را تحت تاثیر قرار داد؛ این امر نیز یک تصادف صرف نبود که در بابل، سرودهای بسیاری به افتخار خورشید و ماه سروده شود. در اعصار بعدی نیز، شمار اشعار مربوط به خورشید قابل توجه بود؛ و آیاس[۷۴۴]، در سخت ترین فشار نبرد، از زئوس استمداد می کند که او را از مه نجات دهد و حداقل به او اجازه دهد که در روشنایی بمیرد، گرچه سرانجام، “مه” شگرف دیوانگی، او را در خود فرو برد؛ در اینجا، بار دیگر، نور، زندگی و نجات با هم پیوند می خورند.[۷۴۵] به همین نحو، از نگاه شاعر آنتیگونی[۷۴۶]، پرتوهای خورشیدِ پیروزمند، دشمن را طرد می کنند:
پرتو آفتاب، از تمام آنچه دمیده است
برتبسِ[۷۴۷] هفت دروازۀ ما، روشنترین پرتو،
ای چشم روز طلایی،
نور تو، چه زیبا بر چشمۀ دایرس[۷۴۸] درخشید،
در حالی که با تمام سرعت در مسیر خانه شان شتاب می کردند،
بسیار سریع تر از آنها آمد، نیروی آرگیو[۷۴۹]؛
در حالی که فراری می داد
سپرهای نقره ای، سپاهی با سپرهای آرم دار سفید.[۷۵۰]
از سوی دیگر، فرانسیس آسیزی[۷۵۱]، گرچه نیروهای آسمانی را آفریدۀ خدا و هدیه ای برای بشر می شمرد، با این حال، خود را به یک گونه برادری میان تمام آفریده ها ، مقید به آن ها حس می کند:
ستایش تو را، ای پرودگار، با تمام آفریده هایت،
به ویژه برادرم، خورشید،
که روز را می آورد و تو از طریق او، می درخشی.

برای دانلود فایل متن کامل پایان نامه به سایت 40y.ir مراجعه نمایید.