فایل – ترجمۀ کتاب ذات و تجلّی دین نوشتۀ فان در لیو به همراه …

و او در شکوه و جلالی عظیم، زیبا و درخشان است.
ای بالاترین! او تصویر تو را با خود دارد.
ستایش تو را، ای پروردگار، به سب خواهرم ماه و ستارگان؛
تو در آسمان آن ها را تابناک، عزیز و دوست داشتنی ساخته ای.[۷۵۲]
البته، این رابطه، نوعی برادری راهبانه است و دیگر، در هم عجین شدن ذهن انسان ابتدایی با طبیعت نیست. صرفا عشق و دستگیری[۷۵۳] الوهی است که جامعه را با طبیعت تداوم می بخشد؛ با این حال، خورشید همواره نمود والاترین سعادت و برکت است:
ای بالاترین! او تصویر تو را با خود دارد.
۵٫با توجه به ایدۀ متناسب کردن زمان بر طبق معیار حوادث عالم بالا، علاوه بر کشف نیروی خودانگیخته، نوعی تجلّی قاعده و ترتیبِ به طور ثابت منظم آشکار می شود. از این رو، اینک قدرت به جای اینکه بی حساب و غیر قابل پیش بینی و دائما محتاجِ اثبات تجربی باشد ثابت و تغییرناپذیر می شود.
منشا تقویم[۷۵۴] به عنوان شناخته شده ترین چیز برای ما از میان مجموعۀ کاملی از نمونه هایی که در آن ها، سیرِ این جهانیِ امور با سیر آسمان ها منطبق شده، همین دیدگاه است.[۷۵۵] همان وضعیتی که در بالا هست در پایین هم هست: این مکتب فکری را که به غلط، به عنوان “مفهوم باستانیِ مشرقیِ نظم جهان” به انحصارِ خاور نزدیک درآورده شده، در واقع، می توان در سراسر جهان، هر جا که انسان، دیگر به کلّی به صورت انسان ابتدایی فکر نمی کند و با پیوند زدن حیات خود با حیات نیرومندترِ بالا، آن را مطلق در زمان ساخته است، مشاهده کرد. هراکلیتوس، در قطعۀ مشهوری که قبلا به مناسبت دیگری نقل شد، اظهار می کند که “خورشید پا را از حدومرز خود فراتر نخواهد گذاشت؛ اگر چنین کند، ارینوئس[۷۵۶]، ندیمه های انتقام جوی عدالت، او را گیر خواهند انداخت”.[۷۵۷] این، نقطۀ مقابل محض اندیشۀ نورِ پیروزمند است: سیر اجسام آسمانی تا ابد تغییرناپذیراست.
ستارگان نیز مسیرهای لایتغیر خود را دنبال می کنند. در اینجا، پیروزی، گویی به صورت پیروزی ای متبلور می شود که هیچ درگیری و نزاعی را تجربه نمی کند. مصریان عمیقا متاثر از حضور دایم و بازگشت بی وقفۀ ستارگانِ “جاودانی” و “خستگی ناپذیر” (یعنی ستارگان اطراف قطب و سیارات) بودند[۷۵۸] و سرنوشت اموات را با سرنوشت این اجرام آسمانی یکی می دانستند. این در حالی بود که در عصر یونان مآبی، این ستاره ها به کنترل کنندگان ثابتِ سرنوشت بشر[۷۵۹] تبدیل شدند.[۷۶۰]
بر این اساس، پیوند عمیق میان انسان و امانت داران قدرت، همچنان ادامه دارد. اما اینک، نیروی بی حساب و به طور خود انگیخته عمل کننده، اساسا به چیزی تبدیل شده است که می توان آن را به حساب آورد؛ صرفا دیگر نمی توان در برابر آن مقاومت کرد و نیز نفرین کردن یا دعا کردن برایش بیهوده است؛ این نیرو، تا ابد والا مرتبه و فراتر از دشمنی و دوستی است. به گفتۀ اِی.فان.گِنِپ[۷۶۱]، در واقع، در این بسط یافتگی از پیوند داشتن با فعالیت های موجود در حیات حیوانی و نباتی به محدود بودن به حرکت کیهان، و [به عبارتی] به ” ضرب آهنگ های باشکوه جهان”[۷۶۲]، نوعی ثبات و انسجام وجود دارد[۷۶۳]؛ و من به هیچ وجه، چشمگیر برآورد کردنِ این ایده توسّط فان گنپ را به چالش نمی کشم. با این حال، در ستاره پرستی، یگانگی با قدرت خودرایانه بوالهوس یا پیروزمند، تحت انقیاد یوغ پُرستاره در آمد. درِ عالم بالا بسته شد: حیات آن به یک فرایند و نیروی آن به یک سرنوشت تبدیل شد.
بدین سان، حیات بشر بر اساس طالع بینی، مقدّر می شود. در اعصار باستان، از نگاه بابلی ها، ستارگان “نوشتۀ آسمان ها” را حکّ می کردند که انسان فاضل می توانست از روی آن، سرنوشت خودش را بخواند. بنابراین، اصلا نباید تعجب کرد از این که انسان علیه این ظلم و ستم آسمانی شورش کند: “ستارگانی که در حین خندۀ ما می دانند که این خنده چگونه پایان خواهد یافت، ناگزیر، نیروهای شر می شوند نه نیروهای خیر و شریر، اهریمنی و بی رحمند و زندگی را عبث و بی ثمر می سازند…. دین دوران باستان متاخر، به شیوۀ مقاومت ناپذیری، در برنامه های فرار از زندان هفت سیّاره، جذب می شود.”[۷۶۴] انسان به صعود روح از قلمروی “عناصر شر جهان”[۷۶۵] به فلک الافلاک[۷۶۶] یعنی فلک هشتم گیتی که در آنجا قدرت، مستلزم سلطۀ دلبخواهانه و استبدادی نیست امید داشت.[۷۶۷] او به دنبال یک سوتِر[۷۶۸] بود که او را از نیروی ستارگان برهاند؛ مسیح نیز “ما را از نزاع و درگیری نیروها نجات می دهد و ما را از ستیز میان نیروها و فرشتگان در امان قرار می دهد”[۷۶۹] و رسالۀ پولس به غلاطیان، آزادی از طریق مسیح را در مقابل “اسارت ارواح عنصری” سابق قرار می دهد.”[۷۷۰] رساله به رومیان نیز با لحنی شکوه مند، عشق به مسیح را می ستاید که نه نگهبانان سیاره ای[۷۷۱] و نه نیروهای آسمانی (که با حلقۀ هفت لایۀ خود راهِ منتهی به پناهگاه دیگر آسمان هشتم را مسدود می کنند) نمی توانند ما را از آن جدا کنند.[۷۷۲] “از همان لحظۀ تولد، ما شروع به مردن می کنیم و پایان زندگی، پیوستگی نزدیکی با آغاز آن دارد”[۷۷۳]: این حکمت شاعر رومی، بیشترین سازگاری را با احتمال یک علم دارد نه احتمال یک دین؛ و در حالی که طالع بینی[۷۷۴] با بسیاری از ادیان درهم می آمیزد، فی نفسه یک علم[۷۷۵] و دانشی دربارۀ قدرت است اما نه تکریم و تقدیسِ آن است و نه به کارگیری آن. خاستگاه این علم، همه جا بود چنان که در چین و یونان باستان، تلاش هایی برای مشخص کردن دقیق حدود روزها و ساعت ها بر اساس موقعیت ماه، ستارگان و مانند آن صورت گرفت[۷۷۶] و نقطۀ اوج این علم، زمانی است که تمام حوادث زندگی بشر، تابع ستارگان توانا برهمه چیز قرار گیرد. در این مرحله، هیچ کشف خاص قدرت در بشر را نمی توان جدا از نوعی ستارۀ کاملا خاص تصور کرد: برای مثال، آگوست[۷۷۷]، ستارۀ خود سیدوس جولیوم[۷۷۸] را داشت.[۷۷۹] “ستارۀ او” نیز انسان های حکیم را از مشرق به آخورِ بیت لحم کشاند. اما تلمودشناس، در مخالفت با این مطلب، تصریح می کند که: “اسرائیل، تابع هیچ ستاره ای نیست بلکه صرفا تابع خداست.”[۷۸۰]
۶٫در به اصطلاح “طبیعت گرایی”[۷۸۱]، شاهد تجلّی پرستش قدرت در اشیای طبیعت و متعاقبا بازشناسی آشکار قاعده و ترتیبِ منظّم در خط سیر گیتی هستیم. در هر دو نقطه نظر، پیش فرض های تامل ورزی متاخر وجود دارد. نخستین فلاسفۀ یونان، خاستگاه و مبنای نگهدارندۀ تمام زندگی را در یک پدیدۀ طبیعی (آب یا هوا یا آتش) می جستند که در وحدت و الوهیت خود، تنوعات مختلف جهان را آن گونه که خود را به ما نشان می دهد در برمی گرفت: ἀρχή، ذات و گوهر جهان و در عین حال، الوهیت آن است. در اینجا، طبیعت گرایی متاخر مطرح می شود که از نگاه آن، حوادث طبیعی، نظم را در زندگی تشکیل می دهد و به معنای واقعی کلمه، دقیقا به سبب همین نظم و ترتیب، الوهی هستند. طبیعت پرستی روسو و “طبیعت در خدا، خدا در طبیعتِ” گوته، به دنبال تقدسی هستند که باردیگر روی هم رفته و در کلّیّت زندگی، برتر از بشر است و نظم اکیدا عقلانی آن، انسان را به سلامت از آشفتگی زندگی فردی عبور می دهد.
اما از نقطه نظر انسان ابتدایی، تمایز اساسی این است که یونانیان مفهوم روح[۷۸۲] را کشف کردند؛ و هرگونه طبیعت گرایی امروزی باید به شیوه ای خود را با این روح پیوند دهد، چه “جامۀ زندۀ خدا” هستۀ روانی را احاطه می کند یا طبیعت نهایتا با این اصل روحی سازگار می شود (چنان که روسو چنین معتقد است) یا طبیعت باید به مثابۀ یک اصلاح کننده در مقابل اختراعاتِ بداندیشانۀ فرهنگِ رو به انحطاط عمل کند چنان که دایره المعارف نویسان[۷۸۳] یا واگنر[۷۸۴] بر این باور بودند.[۷۸۵] اما جدیدترین تامل ورزی در باب طبیعت که از آن مکتب نیچه-کلاگز[۷۸۶] است بار دیگر متمایل به دنبال کردن خط سیر اخیر است. اما این باور دقیقا همانند آنتی تز مستقیم خود (بی اعتنایی مسیحی-یونانی به طبیعت “صرف”)، به مفهوم روح بسته است که کاملا در اندیشۀ دینیِ انسان ابتدایی مفقود است.
منابع برای مطالعۀ بیشتر:

F. BOLL, Die Sonne im Glauben und in der Weltanschauung der alten Völker, 1922.
Sternglaube und Sterndeutung2, 1919.
F. CUMONT, Astrology and Religion among the Greeks and Romans, 1912.
R. PETTAZONI, Dio I, 1922.
TROELS-LUND, Himmelsbild und Weltanschauung im Wandel der Zeiten4, 1929.

فصل هشتم: “جهان به هم پیوستۀ” مقدس. حیوانات
۱٫اینک باید دربارۀ جهان مقدسِ خودِ انسان بحث کنیم، گرچه عوالم پیرامون و بالا را نیز باید متعلق به انسان دانست. اما حیواناتی که انسان با آن ها زندگی می کند در معنایی خاص تر از نحوۀ تعلق بقیۀ “طبیعت”، به قلمرو انسان و به خود او تعلق دارند. چسترتون[۷۸۷] باردیگر به درستی اظهار می کند که “ما از حیوانات وحشی سخن می گوییم؛ اما یگانه حیوان وحشی، آدمی است. انسان است که در پی حیثیت استوار قبیله و نوع، بندها راگسسته وگرنه دیگر حیوانات همه اهلی اند.”[۷۸۸] اما بشر همیشه فرار نمی کند و درنمی رود در حالی که انسانِ “ابتدایی” به مراتب کمتر از انسانِ “مدرن” چنین می کند.[۷۸۹] بنابراین، مقایسه ای که ماکس شلر[۷۹۰] و بایتندایک[۷۹۱] بین انسان و حیوان صورت دادند (یعنی اینکه انسان، محیطش را عینیت می بخشد و در رابطه ای مستقل و برتر از آن با آن قرار می گیرد اما حیوان به محیط پیرامونش تعلق دارد) به هیچ وجه در مورد انسان ابتدایی صادق نیست[۷۹۲] چراکه انسان ابتدایی نیز به قلمروی پیرامونش تعلق دارد و صرفا به ندرت، به آن، “عینیت می بخشد” و شاید تنها در سحر و جادو این کار صورت گیرد[۷۹۳] آن هم فقط به کمک قدرتی که برتر از خود او و دیگران است زیرا انسان در این محیطی که احساس می کند با آن آمیخته است، بارها کشف قدرت را مشاهده می کند و تاکنون هیچ “جهانی”، در معنایی که ما از این واژه اراده می کنیم، وجود ندارد.
در این خصوص، بالاتر از همه، امر غیر انسانی است که انسان را وادار می کند حیوانات را دارای قدرت به حساب آورد. حیوانِ غیر انسانیِ نیرومند که در اصل با انسان بیگانه است، همزمان برای انسان (در وهلۀ اول، به عنوان شکارچی و سپس به عنوان گاوپرور) کاملا شناخته شده است. این گونه آمیزش هیبت در برابر امر برتر(از یک سو ) با رابطۀ نزدیک با نسبت به امر کاملا شناخته شده (از سوی دیگر)، این امکان را فراهم می سازد که در هر صورت، آیین های حیوانی و توتمیسم را بفهمیم و احتمالا بتوانیم تبیین کنیم.[۷۹۴]
اینک بدون معطلی می توان تفوّق و برتری حیوان را [بر انسان نزد اقوام ابتدایی] درک کرد زیرا حیوان، نیروهایی را در اختیار دارد که انسان فاقد آن هاست: قدرت و حس بویایی، بینایی، جهت یابی و توانایی بر ردیابی، پرواز، دویدن با سرعت فوق العاده و مانندآن. [۷۹۵] از سوی دیگر، تمایز مهمی که ما انسان های امروزی، با وجود تمام نظریه های تکامل، در احساسات و اندیشه های عادی خود میان انسان و حیوان، مسلّم فرض می کنیم هنوز وجود ندارد. بر این اساس، ماسپرو[۷۹۶] دربارۀ مصرِ باستان چنین می نگارد: “فاصله ای که انسان را از حیوان جدا کند تقریبا وجود نداشت. … پیوند حیوانات با بنی آدم سودمند بود. جای شگفتی نبود که پادشاهان مصر، شاهین را سرسلسلۀ خود توصیف و از تخم مرغی صحبت کنند که ریشۀ آن ها بدان بازمی گشت.”[۷۹۷] امروزه همین وضعیت را در مجمع الجزایر سرخپوستان می یابیم که در آنجا، بومیان هیچ تفاوت اساسی میان حیوان و انسان قایل نیستند و ازدواج با حیوانات، تولد از حیوانات و تولد حیوانات [از انسان]، و تبار حیوانی را امری کاملا عادی به شمار می آورند. برای مثال، یک پاپوایی[۷۹۸] چنین حکایت می کند: “یکی از اقوام من، در آن جزیره ساکن است؛ مدت ها پیش یکی از اجدادم دو قلو به دنیا آورد: یک بچۀ حقیقی و یک سوسمارِ درختی؛ مادر به هر دو شیر می داد و زمانی که سوسمار، بزرگ شد، مادر، او را به آن جزیره برد؛ این سوسمار همچنان در آن جزیره در غاری زندگی می کند و به دلیل احترامی که نسبت به او دارند او را زنده نگه می دارند. فاختۀ کاکل دار و طوطی کاکل سیاه نیز به قبیلۀ من تعلق دارند. (مبلّغ مذهبی ای که این مطلب را نقل می کند اضافه می نماید:) وی احترام کمتری نسبت به طوطیان کاکل سیاه نشان می دهد چراکه هر وقت که بتواند آن ها را شکار می کند و برای من می آورد؛ فقط شخص دیگری باید آن ها را برای او حمل کند؛ او هرگز آن ها را نمی خورد و حتی به آن ها دست نمی زند.”[۷۹۹] در داستان های پریان که از این جهت، بازتابی قابل اعتماد از احساسات نسبت به زندگی در گذشته است، انسان در پیوند نزدیکِ مشابهی با حیوانات قرار دارد: آن ها نیز تولد از حیوان و ازدواج با حیوان را پیشامدهایی کاملا عادی و متعارف تلقی می کنند.

دانلود متن کامل پایان نامه در سایت jemo.ir موجود است