پژوهش – ترجمۀ کتاب ذات و تجلّی دین نوشتۀ فان در لیو به همراه مقدّمۀ تحلیلی۸۸- …

A. VAN GENNEP, Religions, Mœurs et Légendes, 1908- 1914.

V. HEHN, Kulturpflanzen und Haustiere8, 1911.

E. REUTERSKIÖLD, Der Totemismus (AR. 15, 1912). Die Entstehung der Speisesakramente, 1912.

فصل نهم: اراده و صورت
۱٫این اصل که عوالم پیرامون و بالاتر، جهانی را شکل می دهند که با انسان ابتدایی پیوند خورده و اینکه قداست شان صرفا در عمیق ترین یگانگی ناظر به سرشت ذاتی تجربه می شود، تعبیر دیگری غیر از تعبیری که اصطلاح “قدرت ” مستلزم آن است، پیدا می کند چراکه قدرت، موجب اراده می شود. به عبارت دیگر، محیط نه تنها در زندگی انسان سهیم است و تاثیر شدیدی بر وی می گذارد بلکه در ارتباط با انسان چیزی را “اراده می کند”؛ انسانی که از طرف خود، خواهان چیزی از آن است.
نشانه ای از این شرایط، در نظریۀ آنیمیسم یا جان گرایی وجود دارد چنان که به شکل قدیمی اش، مدت های طولانی و عمدتا به دلیل تحقیقات برجستۀ تایلور[۸۶۶]، بر اندیشه و ذهن محققان حاکم بود. اما در واقع، آنیمیسم چیزی بیش از یک نشانه است؛ زیرا این نظریه در ساختار و جهت گیری کلّیش، به مراتب بهتر از دنیای ابتدایی با نیمۀ دوم قرن نوزدهم میلادی سازگار است.
این نظریه از داده های روان شناختی آغاز می کند. در حالی که دینامیسم، می کوشد تجربۀ محیط و تواناییهای آن را دریابد، هدف آنیمیسم تفسیر آن به نوعی مواجهه میان دو اراده، روان یا روح انسان و محیط اطراف است؛ این مطلب، لبّ این نظریه و اهمیت همیشگی آن را نشان می دهد. اما متاسفانه مطالب بیشتری، به این نظریه افزوده شد که نقطۀ آغاز آن، تجربۀ خواب بود چراکه در خواب، سفرهای طولانی انجام می دهیم و می توانیم بر افراد دیگر ظاهر شویم زیرا دیگران می توانند در خواب، ما را دقیقا آن گونه که هستیم ببینند. متقابلا اگر من خواب دیگران را ببینم می توانم آن ها را ملاقات کنم. اما در طول خواب، بدن من و آن ها، به وضوح کاملا در همان نقطه باقی می ماند. بنابراین باید “چیز” خاصی باشد که می تواند خود را از جسم رهایی بخشد: روح. غیر از خواب، شرایط دیگری نیز وجود دارد که در آن، به نظر می رسد روح، جسم را رها می کند: مرگ، زمانی که بدن، به ظاهر، بی جان می شود. با این حال، این “چیز” باید به گونه ای به حیات خود ادامه دهد زیرا در رویاهای ما، اموات نیز ما را ملاقات می کنند، بر ما ظاهر می شوند و ما با آن ها سخن می گوییم. بنابراین، روح پس از مرگ باید نوعی هستی داشته باشد.
آن چه گذشت روان شناسی آنیمیسم بود. اما آنیمیست نیازمند یک کیهان شناسی نیز هست زیرا یک جهانِ به طور خودانگیخته فعال او را احاطه کرده است. حرکت انسان همواره به حضور روح بستگی دارد و بدون آن، تنبلی و رخوت شروع می شود. بنابراین، اینک باید حرکت های طبیعت، امواج دریاها، شعلۀ آتش، و نیز خش خش نوک درختان و سنگ های غلتان را همانند حرکت های انسان تبیین کرد. “شخصیت و احساسات آن ها (انسان های ابتدایی) … در شکل دادن دیدگاه های شان نسبت به طبیعت، یگانه مادۀ به لحاظ علّی مرتبطی است که می توان در اختیار آن ها مشاهده کرد؛ آن ها تصویر خود از طبیعت را بر اساس این داده های مشاهده ای می سازند…”[۸۶۷]؛ و بر همین اساس، انسان از خود برای طبیعت استدلال می آورد و نتیجه می گیرد که نه تنها خودش بلکه تمام اشیایی که به خودیِ خود حرکت می کنند روح دارند.
بنابراین، کلّ جهان، پر از “ارواح” است. دریاها، دریاچه ها، آب ها، کوه ها، غارها، درختان، جنگل ها، روستاها، شهرها، خانه ها، هوا، آسمان ها، جهان زیرین: همۀ این اشیا و مکان ها به باورِ (برای مثال) ساکنان جزیرۀ نیاس[۸۶۸] در نزدیکی سوماترا[۸۶۹] روح دارند.[۸۷۰] اقوام بی شماری همین اعتقاد را دارند.[۸۷۱] اما وقتی این سوال را مطرح می کنیم که چگونه انسان ابتدایی، علاوه بر حیوانات، تمام انواع اشیایی را که آشکارا حیات ندارند دارای روح قلمداد کرد، نظریۀ آنیمیسم دو پاسخ متفاوت ارائه می دهد. نخست آن که، چنین فرض می شود که نوعی بیماری فکری، انسان را به سمت این باور، برانگیخته است، درست همان طور که همین امر کودکانِ ما را وا می دارد که از “میز شریر” سخن بگویند که به آن ها صدمه زده و به خرسِ اسباب بازی خود به چشم یک موجود واقعا زنده بنگرند. اما این احتمال نیز وجود دارد که نوعی بیماری زبانی موجب این بیماری فکری شده باشد؛ چراکه بیماری زبانی فی نفسه مستلزم انسان انگاری و تشخّص بخشیدن است. ما می گوییم (و باید بگوییم) که طوفان، زوزه می کشد، دریا برق می زند، خورشید می درخشد؛ اما می دانیم که طوفان، دریا و خورشید، عواملِ حقیقتا فعال نیستند. اما ذهن ابتدایی، این را نمی دانست و زبان، آن را به انسان انگاری و تشخص بخشیدن سوق داد؛ زبانی که عادت کرده بود جهانِ پیرامون را به موجودات مذکر و مونث تقسیم کند.[۸۷۲]
البته تمام این ها، اشتباه تاسف انگیزی است که انسان به محض رسیدن به عصر بلوغ در قرن نوزدهم، از قید و بند آن خلاصی یافته است! اما اگر برای یک لحظه، بُعد اشتباه و در واقع آسیب شناختی را کنار بگذاریم آن گاه اعتراض چندانی به آنیمیسم به عنوان یک نظریۀ تبیینی برای جهان، وارد نخواهیم کرد. تایلور، در واقع، قطعیت منطقی این نظریه را می ستود؛ به باور وی، آنیمیسم، “فلسفه ای کاملا منسجم و عقلانی” است که این اعتقاد راسخ که معلول، مستلزم علت است نیز آن را تایید می کند؛ اعتقادی که ما نیز با آن آشناییم؛ “معلول ها”، پدیده های حرکت و “علت ها”، “ارواح” هستند. این ارواح، حقیقتا، چیزی بیش از “علت های شخصیت داده شده” نیستند. نیوون هویس[۸۷۳]، آنیمیسم را اساسا دانش اولیه می شمارد و ضمن اشاره به “قیاس”، ضرورت علّی را مبنای اساسی آنیمیسم می خواند.
۲٫اما کاملا غیرقابل فهم است که چگونه این نظریه دربارۀ ارتباط جهان، باید یک دین و در واقع، خاستگاه تمام ادیان باشد چراکه “پرستش روح” و “پرستش نیاکان”، به وضوح، چیزی بیش از تفاسیر فلسفیِ رابطه های علّی و معلولی اند. در واقع، نظریۀ آنیمیسم می کوشید زندگی آگاهانۀ اوّلیه را بر اساس الگوی پوزیتویسم انگلیسی-فرانسوی تبیین کند و با این کار، همزمان، خاستگاه دین را توضیح دهد! و از آن جا که نتوانست آن طور که باید و شاید، دین را ارزیابی کند راه زوال را پیمود. افراد بسیاری حتی خود پوزیتویست ها به این مطلب پی بردند. سودربلوم در اسکاندیناوی، مارِت در انگلستان، دورکهایم در فرانسه، پریوس[۸۷۴] در آلمان، کرویت[۸۷۵] در هلند و شماری از دیگر محققان، نقدهای بسیاری علیه آنیمیسم را نگاشته اند که مهمترین آن ها از این قرارند:
الف. آنیمیسم، این امر را قابل درک نمی سازد که چرا ارواح، به طور ناگهانی، پس از مرگ پرستیده می شوند؛ و اتفاقا در مورد بسیاری از “ارواح”، وضعیت این گونه نیست. اما این غفلت و فروگذاری ناشی از
ب. این واقعیت است که آنیمیسم، مفهوم قدرت را تشخیص نداد؛ بنابراین، آنیمیسم نفهمید که پرستش همواره منوط به اثبات قدرت است. به همین دلیل، آنیمیسم متوجه این واقعیت نیز نشد که جان بخشی عمومی به طبیعت و اشیای مصنوعی یا امکان انباشته بودن آن ها از قدرت، به هیچ وجه همیشه مبتنی بر ایدۀ “روح” نیست زیرا هر چیزی می تواند حیات داشته و قدرتمند باشد و در واقع پرستش شود بدون اینکه هرگونه “روحی” بدان نسبت داده شود.[۸۷۶] اما (احتمالا نقصان اصلی آن است که) با تئوری روح
ج. به شیوۀ خِرَدگرایانۀ یک طرفه و غیرمنصفانه برخورد می شود؛ آنیمیسم نمی تواند دریابد که، در مفهوم ارواح یا جان ها، چیزی مانند ایمان باید موجود باشد. آنیمیسم فراموش کرده که نظریۀ خواب، نمی تواند خاستگاه باور به ارواح و اموات، جان ها و خدایان باشد مگر اینکه این ایده ها قبلا از منابع دیگر وارد خواب شده باشد؛ همچنین آنیمیسم، این واقعیت را ندیده گرفته که انسان ابتدایی که مجبور بود با تنگدستی شدید، دست و پنجه نرم کند تا قوت خود را از محیط اطراف بیرون بکشد، رغبتی نداشت که دربارۀ “علل”، “فلسفه بافی” کند. همچنین، آنیمیسم، آمیختگی نزدیک هر نوع جهان بینی و تمام ادیان را با تجربه کاملا بد فهمید. علاوه بر این،
د. رابطۀ میان ارواح مردگان و ارواح طبیعت اصلا روشن نیست. البته اتفاق می افتد که ارواح درگذشتگان، در کوهها و مانند آن، مخفی شوند اما این مطلب، توجیهی برای تاسیس پرستش اموات به عنوان اصلی کلّی برای تبیین برخورداری طبیعت از روح نیست.
ه. ساختار کلّی ایدۀ “برخورداری همگانی از ارواح”، مبتنی بر یک خطای بسیار بزرگ است به این نحو که بر اساس آنیمیسم، باید چنین فرض کرد که بشر همانند کودک، با حرف های نادرست شروع کرد در حالی که
و. حتی تشبیه به کودک را نمی توان قبول کرد چرا که کودک کاملا می داند که خرسِ اسباب بازی، زنده نیست و صرفا تحت فشار هیجان و احساسات، هرازگاهی، این حیوان را زنده می سازد. به گفتۀ دورکهایم، کودک مبهوت خواهد شد اگر خرس واقعا او را گاز بگیرد!
۳٫آن چه گفته شد تقریبا گزارشی از خطاهای آنیمیسم بود: و بی تردید، این گزارش، طولانی است. اما اگر ما صرفا حقایقی را که این نظریه با آن آغاز می شود از خود نظریه جدا کنیم، آن گاه روشن می شود که آنیمیسم، اهمیت و ارزش زیاد و ماندگاری دارد چرا که ما اینک می توانیم از نو با کودکی آغاز کنیم که به اسباب بازی هایش حیات می بخشد. چنان که قبلا ملاحظه کردیم، کودک تحت تاثیر هیجان و احساس، چنین می کند. کودک دوست دارد پیرامون خود، موجود زنده داشته باشد و ارادۀ دیگری را در مقابل ارادۀ خود بیابد؛ در نتیجه، به اسباب بازی هایش، یا حتی اشیایی که اصلا اسباب بازی در نظر گرفته نمی شوند شخصیت می بخشد. “شخصیت می بخشد” در واقع، تعبیری بیش از حد حساب شده و بیش از حد خردگرایانه است؛ بهتر است بگوییم: کودک به شیء بیجان و بی روح، اراده و صورت می بخشد. حتی در مورد صورت، شاید بالِش، نمایانگر فیل و جارو نمایانگر خاله باشد! اما کودک نمی خواهد از این رهگذر، چیزی را تبیین کند و از نگاه او، نسبت دادن اراده عبارت است از نمود “تجربۀ کودکانه و مستقیم او از جهان”.[۸۷۷] بنابراین، این سوال که چرا “انسان ابتدایی و کودک،جهان را تصویری از حیات شخصی می بینند” کاملا بی معناست. “بر عکس، ما باید از خود بپرسیم که چرا ما این شیوۀ طبیعی مشاهده را از دست می دهیم تا صرفا به شیوۀ مصنوعی بتوانیم آن را بازگردانیم؟”[۸۷۸] اما در هر حال، انگیزۀ به اصطلاح تشخص بخشیدن، در تجربه خوابیده است. و محققانِ به اصطلاح گرایش پیش آنیمیستی، این تجربه را عموما در ضرورت، در خطر مداوم و بحران همیشگی که زندگی انسان ابتدایی را تهدید می کرد تشخیص دادند. این امور، حسّ وابستگی به یک ارادۀ خودسرانه و دلخواهانه را برانگیخت (چنان که نیوون هویسِ “آنیمیست” بر این باور بود)[۸۷۹]؛ آن ها این آگاهی را بیدار می کنند که کسی، روح یا خدا، دشمن انسان یا علاقمند به اوست. بی تردید، حقایق بسیاری در این مطلب وجود دارد هر چند بهتر است بیش از حد دربارۀ حیات انسان ابتدایی در جنگل بکرش خیال پردازی نکنیم! چراکه این نیاز همچنان در مورد خود ما در دنیای امروزی وجود دارد. ما هم آنیمیست هستیم هر چند نهایت سعی خود را می کنیم که آن را فراموش نماییم! و کودکان و شاعران، قربانیانِ هر گونه بیماری یا ناقص العقل نیستند بلکه انسان هایی هستند که حیات احساسی شان، برخی قیود ساختگی را کنار گذاشته است. در این خصوص، تجربۀ بشری که برخورداریِ آنیمیستی از اراده و پیدایشِ صورت را موجب می شود، به صورت تجربه ای بسیار عمومی ظاهر می شود: تنهایی. کسی که تحت انقیاد نیروها زندگی می کند تنها و منزوی است . چه قدرت با وی مواجه شود یا او خود را با او یکی بداند یا در واقع بفهمد که چگونه به شیوه ای جادویی آن را کنترل کند، در هر صورت، قدرت او را تنها می گذارد. آن گاه انسان در محیط خودش، صرفا “عالم بشری” را جستجو نمی کند بلکه به دنبال همتا و قرین خود، یک اراده، می گردد:
عالم روح، گشوده است،
حس و شعور تو، بسته و قلب تو مرده است![۸۸۰]
“این گونه نیست که کودک شروع کند به این که ماه را که در ابتدا به صورت طبیعت بی جان برایش نمایان شده بود از ویژگی های روانی برخوردار سازد بلکه از ابتدا، ماه به صورت موجودی … برخوردار از روح برای کودک نمودار می شود.”[۸۸۱] از این رو، در بحرانِ تنهایی که احتمالا بر انسان ابتدایی فشار می آورد و سنگینی می کرد، گرچه برای ما شناخته شده است، او توانست به نیروها، اراده و صورت بدهد. این امر، تمام احتمالاتِ عینیت بخشیدن، سخن گفتن و مخاطب واقع شدن، بدگویی و استدعا، کشف و خدای خودپنهان کننده را موجب می شود.
از نگاه انسان ابتدایی، درست همانند دهاتی های دوران خودمان، فصولِ پیوسته در تغییر به همراه حوادث مهمِ تولد، ازدواج و مرگ، عوامل حقیقتا مهم زندگی بودند. به همین دلیل، اینکه زمستان، همانند بهار، نیرویی است که انسان می تواند با رعایت شعایر بر آن مسلط شود، برای انسان ابتدایی امری بدیهی بود. در هر حال، نیروهای بدخواه یا بخشندۀ فصل، به یک اراده، یک دیو باروری یا خدای خرمن تبدیل شد که می توانستند از آن یاری بخواهند، با آن درگیر شوند یا آن را بیرون کنند. این همان آنیمیسم است. در اینجا چند مثال، ضروری است که البته در فصول بعدی، متوجه مثال های فراوانی خواهیم شد چرا که در سه تعبیر قدرت، اراده و صورت، عملا همۀ مفهوم موضوع دین خوابیده است.[۸۸۲]
در سوابیا[۸۸۳]، سوئد و هلند، به هنگام کریسمس، درختان میوه را با کاه می پوشانند تا محصول فراوانی بیاورند[۸۸۴]؛ این کار، تلاشی است برای حفظ و متمرکز کردن نیروی درختان و در نتیجه نمونه ای است از دینامیسم. اما اگر کشاورز وارد باغ شود تا به درختان بکوبد و بر سر آن ها فریاد بکشد که “ای درخت! بیدار شو! امشب، شب کریسمس است. سیب و گلابی فراوان بیاور” (چنان که در پیلرسی[۸۸۵] چنین می کنند)، آن گاه این کار، مبتنی بر پیش فرض گرفتن نوعی اراده و امکان برانگیختن درخت است و درنتیجه، آنیمیسم را (گرچه بی تردید از نوع اولیه اش) شکل می دهد. آنیمیسم کاملا بسط یافته زمانی پدیدار می شود که نیروی درخت، “روح درخت”، یک پری جنگلی یا روح جنگل یا هر چیز دیگری که ممکن است خوانده شود قلمداد شود و استعداد حرکت اختیاری را بدست آورد.
با این حال، در اینجا باید خود را از بیان این مطلب دور نگاه داریم که رابطۀ میان آنیمیسم و دینامیسم به گونه ای است که آنیمیسم، به لحاظ زمانی، جانشین دینامیسم است چنان که اغلب به سبب خشنودی برخاسته از کشف اولیۀ “قدرت” و نفوذ تعبیر نامیمون “پیش آنیمیسم”[۸۸۶] چنین گفته می شود. بدون تردید، در موارد بسیاری می توان نشان داد که چگونه قدرت غیر شخص وار، اراده و صورت کسب کرده است. اما در تمام دوره ها، دینامیسم و آنیمیسم بوده است چنان که امروزه هر دو در کنار هم وجود دارند: قدّیس که دعا را اجابت می کند یک صورت است و یک اراده دارد و آثار اعجازگونه اش، نوعی قدرت است. بنابراین، آنیمیسم و دینامیسم، تعیین کنندۀ ساختارها[ی مختلف] هستند نه دوران ها[ی مختلف] و به معنی واقعی کلمه، ابدیند. یادآورشدن “خطا”یی که عبارت است از به طور خاص نیرومند شمردن آب مقدس یا نسبت دادن رشد محصولات به یک اراده، سرگرمی ارزانی است. این، درست مانند آن است که به راحتی، به باور “نادرست” به نیروی تعمید یا به این پندار پارسایانه بخندیم که با دخالت یک ارادۀ برتر، بیماری معالجه می شود. با این حال، شعرا و کودکان که مواجهه با قدرت و اراده کاملا برای شان طبیعی است، می دانند که این “خطا”، اصلا خطا نیست بلکه تصویری زنده از حقیقت است. شعرا دقیقا مانند کودکان، عادت کرده اند به این که عمیق تر از انسان شناسان و مورخان، به حقیقت بنگرند!
۴٫سودربلوم، با بینشی نافذ و دقیق، اهمیت زیاد آنیمیسم در پیوندش با دینامیسم و به اصطلاح دین ابتدایی را برجسته کرده است. “در نیروی غیرشخص وار گونۀ مانا، این درک ظاهر می شود که امر الوهی، در کل جهان رخنه می کند و در ذاتش، فوق طبیعی است. باور به روح ها و جان ها، فهم یک موجود نامرئی روحانی را آغاز می کند که بر اساس تعریف دقیق تر، قلمروِ اراده است: در ابتدا، ارادۀ افراد هوسباز و خودسر اما بعدا در نتیجۀ تاثیر پیامبرگونه یا بعضی دستاوردهای اخلاقی-دینی دیگر، ارادۀ یک موجود عاقل تر، شخص وارتر و اخلاقی تر که بر اساس قوانین باطنی و معنوی عمل می کند.”[۸۸۷] بی تردید، واژۀ “روحانی” نباید طبق برداشت همگانی از آن، تفسیر شود چرا که قدرت که نوعی اراده به دست می آورد نیز نوعی صورت دریافت می کند: اراده و صورت، با هم، “شخصیت” را که بر طرز تفکرهای اساطیری حاکم است شکل می دهند، دقیقا همان طور که امروزی ترین علم یعنی “ماده و نیرو” یا “انرژی و اتم” نمی تواند از آن چشم بپوشد.
وجه تمایز دینامیسم و آنیمیسم را این گونه نیز می توان بیان کرد: “امر غیرعادی”[۸۸۸] در دینامیسم، همان “امر غیر منتظره”[۸۸۹] در آنیمیسم است. حال، آنچه غیر منتظره است، از شخص صادر می شود نه از قدرت. بر این اساس، انسان می تواند از نامعلوم و غیرقابل پیش بینی بودن حوادث، بر اساس دیدگاه های آنیمیسم، شکایت کند و اگر این کار، با تعابیر ظریفی که آلویلا[۸۹۰] به کار می برد صورت گیرد، از صمیم قلب خواهیم شنید: “چیزی نبود جز شانس، هوس و حداکثر رسم و عادت (در فرایندهای طبیعی). انسان های ابتدایی، هنگامی که روشنایی روز محو می شد، مطمئن نبودند که صبح روز بعد، این نور برگردد و نیز اطمینان نداشتند که بعد از زمستان، بهار بیاید. اگر پس از آن که خورشید، فاصله گرفت دوباره در هر فصل بهار نزدیک می شود، اگر ماه هر ماه، دوباره شکل از دست داده اش را به خود می گیرد، اگر باران، به خشکسالی پایان می دهد، اگر باد فرومی خوابد، همۀ این اتفاقات، به این دلیل است که تمایل این موجودات، این گونه است؛ اما چه کسی می داند که تمایل آن ها همواره چنین است یا آن ها همواره خواهند توانست این گونه بخواهند؟”[۸۹۱] اما من نمی خواهم مانند آلویلا، نظام ثابت و قانون بی شرم جهان بینی امروزی “مبتنی بر علوم طبیعی” را بر این بی حساب و کتابی و خودسرانگی ترجیح دهم چرا که ما باید درک کنیم که چگونه در این تلوّن مزاج و بی ثباتی، امکان خیر همانند امکان شر، ارادۀ شیطان همانند ارادۀ خدا، ارادۀ گناه همانند ارادۀ فیض، ارادۀ نمایش خدا و انسان باقی می ماند.
با انصاف تمام، به ما یادآوری کرده اند که بدون تصدیق اراده در جهان و انسان که آنیمیسم را شکل می دهد، فلسفۀ افلاطون هیچ گاه قابل پی ریزی نبود؛ ضمن این که فلسفۀ کانت و با در نظر گرفتن صورت، فلسفۀ فیدیاس[۸۹۲] و رافائل[۸۹۳] را نیز می توان افزود. از این مادر بارور که نامش، آفرینش صورت است، اخلاق، روان شناسی، نظریۀ شناخت، شعر و نقاشی ناشی می شود؛ اما اگر بخواهیم به او اهانت کنیم، او را اسطوره شناسی[۸۹۴] می نامیم! اما موسی و پولس قدیس از افلاطون و رافائل مهمترند: یهوه، یک خدای آنیمیستی است اما نه عمدتا به این دلیل که او، از کوه نشات می گیرد یا به صورت باد درمی آید بلکه به این دلیل که یهوه، چیزی نیست جز اراده و کنش پرشور سوزان. بار دیگر، کنش متعالیِ متحد شده با پست ترین صورت (اما چه صورتی!)، به شکل عیسی برای ما جلوه می کند. در اینجا نیز چسترتون، با علاقۀ زیبایی که نسبت به ارزش های ابتدایی دارد، به خوبی بیان کرده که ارادۀ خودسرانه و عشق، ترس و ستایش، چه پیوند تنگاتنگی با هم دارند: “زیرا انسانی که شب هنگام، از کوچه ای عبور می کند، می تواند این حقیقت آشکار را بفهمد که طبیعت، مادامی که راه خود را دنبال کند و از آن منحرف نشود، هیچ نیرویی در مقابل ما ندارد. درخت، مادامی که یک درخت است، یک هیولای از بالا سنگین است با صد بازو، هزار زبان و تنها یک پا. اما درخت مادامی که یک درخت است، به هیچ وجه، ما را نمی ترساند. درخت، صرفا هنگامی که شبیه خود ما به نظر برسد، چیزی بیگانه و عجیب و غریب می شود. زمانی که یک درخت حقیقتا مانند یک انسان به نظر برسد، دندان هایمان از ترس به هم می خورند. و زمانی که کلّ گیتی، مانند یک انسان به نظر برسد، با صورت به زمین می افتیم.”[۸۹۵]
منابع برای مطالعۀ بیشتر:

دانلود متن کامل این پایان نامه در سایت abisho.ir